|
روز بخير محبوب من
1
به دور مي رفتم
به جستجوي راز جهان
كه دود كش خانه ات را ديدم .
نزديك كه شدم
دريافتم آنچه به دنبالش بودم تويي
زني در سرزميني برفي
با گيسواني بافته و
آوازهايي كه
خواب خرس ها را
پر از كندوهاي عسل مي كند
اي جا فرود آمدم
و براي بخاري ات
هيزم جمع كردم.
3
از گور و گهواره
مرا مي خوانند
سرودهايي ناشناس
كه بخوانمشان
ومن مي خوانم
تو پيدايت مي شود
و باز
كركره هاي شهري بالا مي روند.
9
مي دانم
دل آسمان مي شكند
چگونه مي توانم گريه نكنم
از آن همه ستاره
تنها سنگي شعله ور
به خانه ام افتاد
گيسوانش را بريدند و
برايم پست كردند
و باقي اينكه
سلامت باشم
چگونه مي توانم گريه نكنم
من از باز كردن هيچ نامه اي خوشبخت نبوده ام .
16
هرگاه كه مي آيي
خانه ام ويران مي شود
صداي قدم هايت
تنها توفان ها را بيدار مي كند
ديگر نيا
دوستت نمي دارم
ماه ،پشت درختان كاج مي رود
و تو
با همين شعر تمام مي شوي .
امشب تمام قمار بازان مي بازند.
17
اي كاش
نمي خنديدي
و آتش عشق
هرگز روشن نمي شد .
پيراهن مان سوخت
به شهر كه آمديم
به عرياني مان خنديدند.
21
هيچ كس باور نمي كند
كه من
به خاطر صدايي كه
دوباره بشنوم
در كوچه هاي شبانه
تلف شدم
مردم
تو صداي دل انگيز پيانويي بودي
كه در يك شب مهتابي
از كلبه اي مجهول به گوش مي رسيد .
هيچ كس باور نمي كند
كه من
به خاطر
…
37
چشمك
زدي و
دور شدي
و من دنبال تو راه افتادم .
كاش به خانه ات مي رفتي
كه ميان قصه بود و رؤيا .
و يا به موزه
و يا به تئاتر
اما راه به كتابخانه ها بردي
لعنت بر تو !
من ، حالا
سال هاست كتاب ها را ورق مي زنم و
تو را
نمي يابم.
41
فرشته نبود
اما مهربان بود
بي پناهم كه يافت
خانه اي ساخت برايم
از نور و آرامش
و من با شكوه زيستم .
دست هايش سفيد بود و روشن
انگار
از چيدن ماه آمده بود .
42
بايد
جايي ايستگاهي باشد
و تو باشي
با دسته گلي در دست و
چشم به راه من.
بايد
خداوند با من باشد
و گرنه
مي مردم بي تو
در اين خيابان پرت
هيچ چراغي روشن نيست .
43
خسته از تو
در پياده روها پرسه مي زنم
و خوشبختي
همان ماشين ليمويي بود
كه از كنارم گذشت
ديگر زيبا نخواهي بود
من عشق را
مثل سيگاري دود مي كنم .
44
وهمي ساده بودي
با كلاهي سرخ و دستكش هايي
سفيد
در شعر من زاده شدي
در شعر من نيز مردي
ديگر
به يادتو نخواهم گريست .
پشت سرم
در اتاق را قفل مي كنم
تاتمام خاطره ها بپوسند.
در اتاق پذيرايي
1
تعبير تمام خواب هاي كودكان بود
نارنج هايي كه
برايت مي آوردم
آيا خداوند مرا مي بخشد ؟
كوچه اي كه مرا به تو مي رساند
نامي
جز تنگدستي نداشت .
انگار
مردها گريسته بودند :
ما ديگر به خانه نمي آييم
…
6
جهان از آن من است .
من عاشقم ،
و هيچ كس
نمي تواند مرا بكشد
حتا مرگ.
من پادشاهي بي زوالم
هرچند
شايد غم انگيز باشد
پادشاهي
با تاجي مصنوعي
در اتاقي تاريك.
كنسرت در جهنم
6
نيامدنش را باور نمي كنم
غير ممكن است
او نيامده باشد
حتما ،حالا
زير باران مانده است
و نا اميد و خسته
در خيابان ها قدم مي زند
من به باز بودن درها مشكوكم
3
اين شهر
شهر قصه هاي مادر بزرگ نيست
كه زيبا و آرام باشد
آسمانش را
هرگز آبي نديده ام
من از اينجا خواهم رفت
و فرقي هم نمي كند
كه فانوسي داشته باشم يا نه
كسي كه مي گريزد
ازگم شدن نمي ترسد
|