photo by melody farahani MONSHIZADEH KIOMARSS




 



The coffee house on the way
It's blue
It's blue
her look is blue
It's like they're poured the sky
in his eyes

When he takes my hands in his
I feel the blood circulate
on his finger tips
this pulse so rapid ,
like a hare's heart transplated in to his breast

Temptation to love
reminds me of the gokfish , fallemcalmly asleep,
in the waters of the crystal bowl
the gold fish that one day becomes lighter than water
And a hand that throws the red gold fish
- which is now neither fish nor red -
through the window
to the garden
so the grey seagulls
rain on the leaves of the aspen
and the apricot
my heart.
just as the coffee houses on the way.
is a reminder of nostalgia
Me passenger will be let in for good
Me passenger will be let in
for good !



Liberty, the 5th dimension
To prove the parity of its radii
the cirde is bent around its centre
How long could one make them follow each other

The echo of the sound of the chans
breaks the image of the song of liberty
in the mirror of my eyes

Awaiting liberty is just as sad
as the inscription of the Declaration of
Human Rights
on the walls of the concentration camps

Since man is not born free
to live free
to die free
man is a gloomy circle
that repeats itself

 


Passing through the forbidden ground
Autumn nights
when the suspended leaves
swam in moon light
I would watch the sky
wishing to learn as many members possible
to count the whole stars

Today , I've kearbt
I shouldn't have counted things
which never belonged to me

It's like my destiny was written
in the farthest stars
Has man been sold to a star !?

I will climb the sky of your look one night
and pour all stars into the sed
to invite the crazy fish to dinner
then I'll write the Blacks destiny
on aspen leaves
The sky beyond the bars
is so small that
each prisoner
is an astronomer
we need for three digit numbers
we longer!

 


Colour dream
you , in whose eyes thausands of gypsies sing
get up to pray for the man
who goes to fight with God
with empty hands
If you could
if you could have colour dreams
I would bring uou red iris
where a star is a dot on your tea cup
misery is counting the dots of the word fortune
when the burning of the gunshot
disturbs the gun
blood screams in the doll's heart
Now hundreds of birds dream
in hundreds of islands
in the eye of the night
we've got to close the hatch on sunlight
and cover the calendar with a cape

And that's when I know , of all
I know that the most dormant , clocks
shows the correct time twice
every 24 hours

Referring to letters of alphabet in farsi
in which dots are used.

 


The years before astronomy

Should you return to my desert island
from the distant seas
I'll break the clock and the compass
at your feet
and set fire to your wet boat
fueled with the oars
and wash your body
free from the jealous looks of the fish
in warm milk
you , half a woman and half fish
you whose body scales are more tender
than the song of the iris
when the silvery falls of your locks fall on your nude figure
and your wet eyes revive in me
the memory of the rain - washed grass
in April .
I' ll tell you :
love is something as grand
as a star
in the years before astronomy


more red than white
Love is wild ,
and yet wilder than that
is love
we were two lines
always parallel
always parallel
not knowing that
line is a circle
with the radius of infinity
I ,
beside loneliness
loneliness,
beside you
I ,
closer to you
than dampness
to sand
your fingertips
fly the music notes
and your calf
depicts the concept of alcogol
C2)
H2
O
( H
you
who present the maturity of Africa
in your bosoms


more red .... cont.d
Tonight,
lend me your eyes
to light a cigarette with its flame
lend me your eyes to night
lend me ,
your heavenly eyes tonight
since awaiting the rain
delays it


Blind paths
I peep through the red porthole
of my weary mind
at the yellow gardens
of the passed by springs
at the long days
reaching junctions at nights,
in vain
in the carriage of life
to choose between
the two long paths
But I always , always had a sigh
at the corner of my lips
at the end of each path
wishing I'd taken the other one




قهوه خانه سرراه

آبی ست
آبی ست
نگاه او
آبی ست
گویا آسمان را
در چشمهایش
ریخته اند

وقتی که دست های مرا
در دست می گیرد
گردش خون را
در سر انگشت هایش
احساس می کنم
نبضش چنان به سرعت می زند
که گویی
قلب خرگوشی را
در سینه اش
پیوند کرده اند
وسواس دوست داشتن
مرا بیاد ماهی قرمزی میندازد
که در آبهای تنگ بلور
به آرامی
خواب رفته است
یک روز ماهی قرمز
از آب سبک تر خواهد شد
و دستی ماهی قرمز را – که دیگر نه ماهی ست
و نه قرمز
از پنجره
به باغ
پر
تا
ب خواهد کرد
تا باران خاکستری مرغان ماهیخوار
بر برگ های سپیدار و زردآلو
فرو ریزد
قلب من
مانند قهوه خانه های سر راه
یادآور غربت است
هیچ مسافری را
برای همیشه
در خود جای نخواهد داد
هیچ مسافری را
برای همیشه
در خود جای نخواهد داد


بعد پنجم ، آزادی
دایره در اثبات تساوی شعاع های خود
برگرد مرکز خود
خم مانده است
تا کی می توان شعاع های دایره را
به پیروی از یکدیگر
محکوم کرد
انعکاس صدای زنجیرها
تصویر سرود آزادی را
در آئینه چشم های من
می شکند
انتظار آزادی چندان غم انگیز است
که حکاکی اعلامیه حقوق بشر
بر دیوار کوره های آدمی سوزی
چرا که انسان
آزاد
بدنیا نمی آید
که آزاد
زندگی کند
که آزاد
بمیرد
انسان دایره غم انگیزی ست
که تکرار می شود


عبور از قلمرو ممنوع
شب های پائیز
که برگ های معلق
در ماهتاب
شنا می کردند
من آسمان را
به تماشا می نشستم
دلم می خواست چندان عدد یاد بگیرم
تا همه ستاره ها را
شماره کنم
امروز دریافته ام
که نباید چیزهایی را شماره کرد
که هرگز یکی شان
از آن من
نبوده است
گویا سرنوشت مرا
در دورترین ستاره ها معلوم کرده اند
آیا انسان را به ستاره فروخته اند
یک شب از آسمان نگاه تو
بالا می روم
و همه ستاره ها را
به دریا می ریزم
تا ماهیان دیوانه را
به شام دعوت کنم
آنگاه سرنوشت سیاهان را
بر برگ های سپیدار
خواهم نوشت
از پشت میله ها
آسمان چندان کوچک است
که هر زندانی
منجی ست
دیگر برای شمارش ستاره
اعداد سه رقمی را
نیازی نیست


خواب رنگی
ای که هزار کولی در چشم های تو آواز می خوانند
برخیز تا برای مردی که با دست خالی
به جنگ خدا می رود
دعا کنیم
اگر می توانستی
اگر می توانستی خواب رنگی ببینی
برایت زنبق قرمز می آوردم
جایی که ستاره نقطه یی ست در فنجان چای تو
بدبختی
شمردن نقطه های واژه خوشبختی ست
وقتی که تلواسه شلیک گلوله
ذهن تفنگ را
پریشان می کند
خون در دهلیز قلب عروسک
فریاد می کشد
اکنون صدها پرنده در صدها جزیره
در چشم شب
خواب می بینند
باید دریچه را به برروی آفتاب ببندیم
و شنل را
بر روی تقویت بیندازیم
در حالی که می دانم ، می دانم
می دانم که خوابیده ترین ساعت ها
در 24 ساعت
دوبار
وقت صحیح را
نشان می دهد


قرمزتر از سفید
عشق وحشی ست
و وحشی تر از آن
عشق است
ما دو خط بودیم
همیشه موازی
همیشه موازی
در حالی که نمی دانستیم
خط دایره یی ست
به شعاع بی نهایت
من در کنار تنهایی
تنهایی
در کنار تو
من به تو
از رطوبت به شن
نزدیک تر
انگشتان تو
نت های موسیقی را
پرواز می دهد
و ساق پای تو
مفهوم الکل است
( C2
H5
O
H )
ای که بلوغ آفریقا را در پستان هایت ارمغان می کنی
امشب چشمانت را به من بده
تا با شعله آن
سیگاری روشن کنم
امشب چشمانت را به من بده
امشب چشمان آسمانیت را به من بده
چرا که
انتظار باران
باران را
به تاخیر میندازد


سال های پیش از نجوم

اگر از دریاهای دور
به جزیره تنهائی من
بازایی
ساعت و قطب نما را
در پایت

خواهم شکست
و زورق نمناک ترا
با هیزم پاروها
به آتش خواهم کشید
و فارغ از نگاه حسود ماهی ها
تنت را
با شیر گرم
شست و شو خواهم داد
ای نیمی از زن
و نیمی از ماهی
ای که فلس های تنت

لطیف تر از آواز زنبق هاست
وقتی که آبشار نقره یی گیسوان تو
بر عریانی پیکرت ف
ر
و
می ریزد
و چشمان مرطوب تو
یاد علف های باران خورده ماه اردیبهشت را
در خاطرم زنده می کند
با تو
خواهم گفت
عشق چیزی ست به عظمت ستاره
در سال های پیش از نجوم



قاره بنفش
هیروشیما
هیروشیما
E = MC2
ه ی
ر
و
ش
ی
م
ا
شاعر شرقی با سطلی از خون
در چشم مجسمه آزادی فریاد می کشد
زنده باد واسکودوگاما
که آمریکا را
کشف نکرد

بعد از ظهرهای لیمویی
چه زیبا بود عشق
اگر ساعت را
هرگز نمی شناخت
و چه زیبا بود ساعت
اگر هرگز
ساعت نبود
بعد از ظهرهای لیمویی را شب می کنم
در باغ های موسیقی
با چتری از شعر
و
بارانی از آفتاب
لبانش آخرین کلام در زیبایی ست
و چشمانش
آسمان را
به رقص می خواند
می خواند ، می خواند
با چشمانی از شراب
و لبخندی از نیشکر
می خواند و می دانم ، می دانم
می دانم که دستی هست
که بعد از ظهرها را
قهوه ئی می کند
می دانم که عشق
از قوس قزح
ناتمام تر است
چرا که انسان
کامل نیست
زمین
کامل نیست
منظومه شمسی
و کهکشان ها
نیز


دست های بی خرما
دست های ما
کوتاه بود
و خرماها
بر نخیل
ما دست های خود را بریدیم
و به سوی خرماها
پر
تا
ب کردیم
خرما
فراوان
بر زمین ریخت
ولی ما دیگر
دست
نداشتیم

عصیان تصویر
سیاه
سیاه
سیاه
نگاه او چندان سیاه است
که گفتی
هزاران کلاغ
از چشم هایش
پرواز می کنند
زنی با رنگ هایی که نمی شناسم

تصویر مرا در تابلو
زندانی می کند
تصویر ناتمام من
چارچوب تابلو را

درهم خواهد شکست

و در باغ های معلق آزادی
همه ناقوس ها را
بصدا رد خواهد آورد
من
آزادی را
دوست می دارم


راه های کور
من از دریچه سرخ خیال خسته خویش
به باغ زرد بهاران رفته می نگرم
به روزهای درازی که در کجاوه عمر
به شب رسید عبث
بر سر دوراهی ها
در انتخاب یکی زان دو راه دور و دراز
ولی همیشه ، همیشه در آخرهر راه
در انحنای لبم ، آه خیمه می زد آه
که کاش راه دگر را گرفته بودم پیش

آینه زشت ها را دوست نمی دارد
آن روز که آن جذامی بد سرنوشت پیر
با زخم های کهنه سر در گم جذام
آمد به خانه باز
پس از سال های سال
یکسر به سوی طاقچه رفت و به اشتیاق
در چشم بی تفاوت آیینه
چشم دوخت
آیینه گفت آنچه بدو ، گفتنی نبود
آهی به روی زخم لبانش خزید و گفت
هنگام انعکاس خطوط قیافه ها

آیینه کاش کمی فکر می نمود


بعد از تو
بعد از تو هیچ کسی
هیچ کس نبود

بعد از تو آب دگر آبرو نداشت
بعد از تو
عطر سبز علف
زرد می نمود
بعد از تو
ماه و ماهی و مهتاب و هر چه بود
بعد از تو هر چه بود
حدیث ملال بود
بعد از تو من چه بگویم
که چون گذشت
بعد از تو
هیچ کسی

هیچ کس نبود


همیشه دیر است
دیر آمدی من می روم
بدرود
بدرود
بر سبزه های خیس چشمت زیر باران
پا می گذارم سرد و مغرور
بی آن که رویم را بگردانم زنفرت
تا جای پای خسته خود را ببینم
دیر آمدی ، من شاعری بد سرنوشتم
مردی که در دنیای او
همواره دیر است
من سال ها دنبال یک پل گشته بودم
تا سینه خز خود را بدان سویش کشانم
یک روز پل را یافتم
پل بود ، اما
آن سوی پل دیگر برای من در آن روز
بیهوده چون این سوی پل بود


از صفر تا بی نهایت
جهان به کوچکی حجم خواب خرگوش است
و نبض خسته نوع بشر
چو من
مغرور
صدای رویش نی در عدم هیاهویی ست
هراسناک تر از انفجار سر بی نور
درون کوره خورشید کهکشان کبود
تمام بعد زمان را مچاله باید کرد
درون قرمزی سطلی از صدای خروس
حیات بازده اضطراب تکوین است
گریز ماده در حوزه عقیم خلاء


جنوب جهنم
کاش می فهمیدی
در خزانی که ازین دشت گذشت
سبزه ها باز چرا زرد شدند
خیل خاکستری لکلک ها
در افق های مسی رنگ غروب
تا کجاهای کجا کوچیده ست
کاش می فهمیدی
زندگی محبس بی دیواری ست
و تو محکوم به حبس ابدی
و عدالت ستم معتدلی ست
که درون رگ قانون جاری است
کاش می فهمیدی
دوستی آش دهن سوزی نیست
عشق بازار متاع جنسی ست
آرزو گور جوانمردان است

مرده از زنده
همیشه
هرآن
در جهان بیشتر است
کاش می فهمیدی
چیزهایی ست که باید تو بفهمی ، اما
بهتر آن است کمی گریه کنم
کاش می فهمیدی


copyright @ qoqnoos.com