LESANI MERSEDEH




 

معجزه طشت

جمعه‌ها هفتم برجهاي همواره

كه جادوي جادو

ميان بغض انارها پرسه مي‌زد

و آسمان از نشان قابيل تهي مي‌شد

هنوز چفت درها بسته بود،

همسرم سنگ

و ماهي حوض

سالكي بر پيشاني بلندش،

كودكم غازي و حشي

خالي از حضور رودخانه،

و ديگ‌هاي نذري

بر سر خدمتكار

برج جمجمه‌هاي سياه

كه از مناظره با مرگ

بازمي‌گشتند

سه‌شنبه

بيستم برج «نيست»

ساعت صفر

ميان دايره طشت

فيض‌سوار منظري

سمت مشرق حياط را

آفتابي كرد،

شير در كاسه همسايه

رخساره عروسي نه ساله مي‌نمود،

همسايه كاسه را شكست

خود عروس شد،

پيرمرد دوره‌گرد

با دوچرخه مرده‌اش

زائري شد هجده ساله

با گيوه سرخ

حضور فيض تمثالش

همسرم را روان كرد

همسايه را عروس

كودكم را رودخانه

و مرا خدمتكاري

ديگ‌ها به‌سر

كه در كوچه مي‌پرسم

نذري قابيل آورده‌ام

چفت‌هاتان چرا بسته است؟

 

ديو كتري

با دستكش هاي صورتي

همواره شك مي‌كنيم

به شأن نزول تمثال زني در آينه آشپزخانه،

شعله‌هاي اجاق

ارغواني و سياه

بر كتري

ديوي نقش ميزنند

كه غريو غلغلش

جوجه‌هاي لج سينه‌ام را مي‌لرزاند.

دانه‌هاي عدس با تواضع سبز مي‌شوند

پاورچين، پارورچين

در زمزمه ورود مرد من.

زنان اسير همسايه

با لبهاي انجيري اما …

به‌سوگ غيبت مردانشان نشسته‌اند.

مرداني كه به‌هنگام چيدن خرما

با پرتاب بادبادك‌هاي سياه دشمن

به خون نشسته‌اند.

حالا، مرد من

در ايوان با كتاب تاريخ

چاي را كمي كمرنگ‌تر مي‌طلبد

و مرگ آنان را توجيه مي‌كند

و نمي‌داند كه چرا شربت تمشك

امسال در بطري زنان به تلخي مي‌زند،

قفل راز خانه‌ام زنگ خورده است.

سفره‌ام را باذوق

بر بستر بند رخت، رها مي‌كنم

به‌سوي آشپزخانه بازمي‌كردم

از هجوم عطر سبزي‌ها

ديو كتري رميده،

شايد صداي ساطورها نيز

راه فرار را

در كوچه‌هاي تنگ بر زنان بگشايد.


ترانه مشق

كتمان كودكي لحظه‌ها از دور ظاهر مي شود ……

دفترچه پاره بيرنگ

تن به مداد مي‌سپارد …… ..

مداد مي‌نويسد

مداد خط مي‌زند

مداد مي‌نويسد

مداد خط مي‌زند

…… . جامداد كودكي‌ام، دستان گرم مادر بود …

مداد مي‌نويسد

…… .. روبان سرم فرياد شيرفروش … ..

مداد خط مي‌زند

……… . خورشيد با طناب به صحرا مي‌رفت … .

مداد مي‌نويسد

……… عصر با روميزي چاي صحبت مي‌كرد … ..

مداد خط مي‌زند

……… گل پيراهن كودك به ستون خواب پيچيد … ..

مداد مي‌نويسد

……… .روپوش تنم كلام درسهاي ناخوانده … ..

مداد خط مي‌زند

……… بازي، چيدن توت از درخت باد بود ……

مداد مي‌نويسد

……… و مدرسه‌ام قبله يك گل سرخ ………… .

اوقات آينه

برابر خود ايستاده‌ام

سرمه بيادگار از هند دارم

آيينه قدي كوتاه است،

(كوتوله‌ها صف مي‌كشند)

درخيابان

بسيجيان به جنگ مي‌روند

-حب‌ّ‌الوطن من‌الايمان

سرمه‌به چشم مي‌كشم

آيينه قدي بلند مي‌شود

(كوتو‌له‌ها صف مي‌شكنند)

پشت به‌همسايه خواب

پرده رنگي دست‌دوز

آويخته برايوان با كليدي دوخته بر محراب آن.

درآينه

رگبار مي‌زند

گلهاي رعشه مي‌ريزند

كوتوله‌ها خنده مي‌فروشند)

همسايه‌بيدار مي‌شود.

 

 

خسوف كامل

شب

كه خسوفِ هميشه

بربام مي‌رقصد

غريبه‌هاي قرون

زانوزده بردرگاه

سوره ترس مي‌خوانند

برنج‌ و مس مي‌كوبند.

سنگهاي يأس

درمن دِيري بنا مي‌‌كنند

سرد و سرمه‌اي

پير درآن نمي‌خواند

نماز نمي‌شكفد

بي‌زنگ‌وزائر

بي‌گيسو و ساق

كوهبدي نشسته بر زانوي جبال

خيره به تاكهاي سراب

خيره‌ به‌من.

كودكان ديار

بازوان بريده خويش به چشمه مي‌برند

مرا صدا مي‌زنند

مرا كه پير درمن نمي‌خواند

و سرو نمازم قامت نمي‌بندد

مرا كه شايد

نواده اژدهاي بيرنگم

فسفر تالاب

طالع جذاميان

مرا كه مي‌مانم و مي‌ميرم

و دوباره مي‌مانم

ايستاده بر سرير كاج

با تاجي از عنّاب و آويشن

كلاغ سرخ مي‌چينم از شانه ماه.

 

دريچه ديدار

درسكوت صندوقخانه

حضور

عطرنافه آهوان دارد.

خاكي‌طاقه‌هاي رنگي

جواني مادربزرگ را

درمن تكرار مي‌كند.

پشت شيشه‌هاي گلاب- بالاي رف-

آيينه شكفت:

شاهزاده درآب

خستگي اسب را مي‌شست،

باران

عكس رخساره دختران

برآشفت،

شاهزاده سربرافراخت

معشوق را در نگاهم شناخت.

حناي مشرق

برگيسوانم نشست

تندباد مغرب برخاست

زن – خدا آيينه را شكست.


زيوند

تخمه‌هاي گره‌خورده از فيروزه و ساقه

درهياهوي نمكزار،

زنبق سرخ و يك شانه

سلطان و كودك

نشسته‌ايم كنار افسانه.

سكه‌هاي صامت مرگ

درغيبت قنات و تاك،

دستاري سياه

چاهي در كمين

جوار مرثيه اسب

چراغ و چنگ، -زنبق و شانه-

مانده‌ايم كنار افسانه

سلطان و كودك‌ايم.

 

هوربانو

زن، خورجيني از آينه داشت

دعا مي‌خواند

پاي رواق طاووس

ايستاده با نگاه طلا،

تنور دهكده

خالي از آتش و خاطره

خلوت او را تكان مي‌داد.

زوجش

سيمرغ چليپا در منظر سرد مهتاب،

مادرش ساكن تالاب.

زن

حنادست

زرساق

آسمان‌پيشاني

چشمانش تمامي افق را مي‌گشود

شبانه

به‌مشرق آفتابخانه خلوت مي‌برد

و در تنور نان قسمت مي‌پخت،

دركنارش:

يك تكه خواب

دوبغل خورشيد

سه ضربه ذكر

چارقدش را به‌رگ آسمان گره مي‌زد

به بركت زمين سلام مي‌گفت

و خود را مي‌شناخت

كه صبح بود و

آفتاب مي‌فروخت.

سوره سبا

ساوا

سورا

سا

باد آمد

فلق، سرخ‌آمد

مدرسه آمد

آمدم با كتيبه و خواندن

ساوا، سورا

سا، صاد مادر و سلام الين

ساوا، (پشت پرده‌هاي اخرايي با نقش ترنج آبي)

سورا، پشت ثور (حلقه خورشيد برشاخ ماه)

سا، من كه شناور در هوا

با جادوگران كتيبه مي‌خوانم:

هَي، خَي، جَي

من هستم و سبّابه

و دوات مادر

هَي، هايا

خَي، خايا

جَي، جا

هايا، حيات من، پير سبز ميان چشمه تاريك

خايا، خطّ خلاص خارپشتان ازمدار حافظه

خال و سبّابه

خال خرگوشان حال

جا، جام‌جم

جشن جمال

جان هجا ومن

(وحياط مدرسه:

توپهاي سرگردان در سبد برجهاي بازي)

جان هجا و من كه ميان هجّي حيران

مي‌خوانم در آسمان

با بلندگوي زرد:

ساوا

هاوا

سورا

طورا

سا

ها …

 

8 اسفند 1370

تا نماز

از دريچة آفتاب سفره تكاند

واز كنار قافلة دختران

سجّاده بندد،

تا بقچة سرخ

در ترمة سبز جاده بگشايد،

ايستاده ايم بي او

با انعكاس جامة بي حجم در آسمان

و او

نشسته به حجله

دور از ما ـ نزديك ما ـ

بي حرف و بي تصوير

آينه مي بندد.


 


copyright @ qoqnoos.com