|
اگر مي دانستي
ناکجا آبادي نيست
حتا اين جوي کوچک که از سرچشمه مي آيد
در اين جاليز پايان نمي گيرد
و کور نمي شود
در اين کشتزار
چشم هم بزني
در بافه هاي ريحان
يا ريشه هاي چغندر
سوار سفينه ها
در بندرهاي آن سوي سياره
پياده مي شود
اين سر
سياره اگر نباشد
فکري دارد
و خدا را کجا ديدي
که سالي ديگر در مريخ
ساقه علفي کنار سنگي نباشد
و نخستين بره زميني
به بوي او
زادگاهش را فراموش نکند
ناکجاآباد
شوخي خستگان است
در اين صخره سياه
از کجا که ونوسي سپيد
خواب تيشه تنديسگري نبيند
و سالي بعد
لوور را رونق ديگري نبخشد
پژواک شليکي در کوه
در فضا نخواهد ماند
زير سدري دورتر
در دفتر شاعري خواهد نشست
که سال ها پيش
در همين دره به رگبارش بستند
ناکجايي نيست
زير هر تکه يخ
تو چه مي داني
نام هاي چند دختر زيبا
در انتظار خورشيدند
و اين دختر سياه چرده کولي
با چهره چرکين و موي ژوليده
اگر مشاطه اي مي داشت
يا چشمي به نام داوينچي او را مي ديد
از کجا که بازار موناليز را
کساد نمي کرد
ناکجاآبادي نيست
هر شعر در شعر ديگر ريشه دارد
دانش ما
بالغ ، از يک عدم برآمده
تا در عدم دوم به حجله برود
واگر مي دانستي که عدم
اکنون پر از ماست
و جايي براي مردگان وجود ندارد
در مي يافتي که چه گل هايي
در دره هاي هيماليا
بي نام مانده اند
فراقي
چشمي به بادها سپرده ام
دلي
- چنانکه برگ سبزي -
به منقار کبوتري
فراز شهرت سرگشته ام
گرد بامت مي گردم
و بر آن حياط کوچک / که از کف آن
چون نهال ميخک دور دستي
جلوه مي کني
بي قرار مي شوم و
دل دل مي زنم
به سينه ابر و به منقار کبوتر
شعرم از جنس گياه و آتش است :
سرو است
که صداي بلند سبز مغرور دارد
و فرسوده که شود
درخت گلگون شعله خواهد شد
آميزه آتش و سبزينه است کلامم
زمستان گرمت مي کند
بهار ، منظرت را مي آرايد
و تابستان که فرا رسد
سايه مي اندازد / تا دراز بکشي
و زنبوران کندوي خورشيد را نظاره کني
هر کجاي جهان که باشي
دلي به پاره ابري و / چشمي
به منقار کبوتران توان سپرد
مپندار که ديده نمي شوي !
ترانه فضايي
سراب نيست
زني که از نهايت ممنوع
نظر به تشنگي من دارد
هلال بازويش از ماه
و چين دامنش از کهکشان
و گيسوانش
آن سحابي نوزاد
که نواده هايم ، بي ترديدي
سياره هاي شادابش را
معيادگاهي جانانه باز خواهند يافت
حباب نيست
زني که از زمانه ممنوع مي گذرد
تني که از قرق گزمه بال مي کشد
و با شراب و شور جواني
در بستر شبانه من عود و آه مي سايد
کتاب نيست
ترانه اي که در اندام شب تب افکنده است
شعر چيني
سينه سرخ ي مي نشيند
به شاخه خشک خاري
مي خواند
مي خواند
مي خواند
شکوفه اي سرخ بر مي آيد
از چوب خشک
و برکه زلالي آن پايين
آراسته به بال و شکلوفه
با سايه اي يگانه
کنار عکس پيري من
عکس جواني پدرم افتاده
- از اتفاق -
اين دلپذيرترين مصراعي است
که خوانده ام ، از آن همه خروار حرف
اين سطر از دو واژه ناهمخوان - اما همخون -
در چرخش مکرر رويايي دور
مضمون بي کرانه خود را
در طيف هاي رنگي غمناکي
بر نخل رو به رويم
در آفتاب يگانه کرده اند
( اين گونه نيست
که سايه هاي زرد پريروز
در آب هاي آبي امروز
ترصيع مي شود ؟
و ماه بدر
در خالي هلال شب اول جا خوش کرده ؟
اين گونه نيست
که صبح از خلال خيال پريشان شب مي آيد
و بره با چراغ زنگوله
بوهاي سبز را رد مي گيرد ؟)
از اتفاق
عکس جواني پدرم
کنار عکس پيري من افتاد
و روي بي نهايت اين مصراع نوراني
دو عابر غريب
با سايه اي بلند و يگانه
آرام دور مي شوند
|