BAHMANI MOHAMMAD ALI




 

 

اين خانه واژه هاي نسوزي دارد
دارد دير مي شود
پنجره ها را که بسته اي
در را که قفل کرده اي
ديگر دلواپس چه هستي ؟
شير ابر را که نمي تواني ببندي
کنتور رعد را که نمي تواني قطع کني
بيا برويم !

در من غزلي اينک دنبال تو مي گردد !
جسمم غزل است اما ، روحم همه نميايي است
در آينه ي تلفيق ، اين چهره تماشايي است
تن خوبه قفس دارد ، جان زاده ي پرواز است
آن ماهي تنگاب و اين ماهي دريايي است
در من غزلي اينک دنبال تو مي گردد !
اي آنکه تو را ديدن انگيزه ي گويايي است
من فکر گريزم او تا راه به من بندد ،
با قافيه هاي ناب - در حال صف آرايي است :
کز خلق چه مي جويي - شاعر - که به شعر تو
از حالت چشم اوست ، گر اين همه گيرايي است
اين اوست که تفسيري ، از صبح و صدف با اوست
اين اوست که تعبيري ، از خوبي و زيبايي است
من يک تن و او بسيار ، من ساده و او عيار
او مي کشدم ناچار ، آنسوي که شيدايي است
در رفتنم و در من خلقي است که مي بندد
ره را که : کجا شاعر ؟ هنگام هماوايي است
او يک تن و ما بسيار ، آن تن به زمين بسپار
آوا به قفس مگذار ، کاواي تو ، دنيايي است
من بين دو در مانده ، واجسته و ، درمانده
تا خود چکند شعرم ، اين را که معمايي است


نگاه مي کني و من زشوق مي ميرم
شبانه هاي مرا مي شود سحر باشي
و مي شود که از اين نيز خوبتر باشي
تداوم من و دريا و آسمان با تو
هميشگي ست ، - اگر هم تو رهگذر باشي
نيازمند توام مثل زخم لب بسته
خوشاتر آنکه تو گهگاه نيشتر باشي
غروب و سوختن ابر و من تماشايي ست
ولي مباد تو اينگونه شعله ور باشي
ببين چه دلخوشي ساده اي : همينم بس
که ياد من - به هر اندازه مختصر باشي
چقدر دفتر کم رنگ و روح مي گيرد
تو در حواشي اين متن هم اگر باشي
دوباره جذبه به پرواز مي دهد شعرم
کبوتران مرا گر تو بال و پر باشي
نگاه مي کني و من زشوق مي ميرم
هميشه بهر من اي چشم خوش خبر باشي
من عاشق خطري با توام - خوشا آنروز
که بي دريغ تو هم عاشق خطر باشي


اين خانه واژه هاي نسوزي دارد
دارد دير مي شود
پنجره ها را که بسته اي
در را که قفل کرده اي
ديگر دلواپس چه هستي ؟
شير ابر را که نمي تواني ببندي
کنتور رعد را که نمي تواني قطع کني
بيا برويم !
هيچ اتفاقي نخواهد افتاد
اين خانه واژه هاي نسوزي دارد
تو باز خواهي گشت
و همسايه ها
مهربانتر خواهند شد
چندان که فکر مي کني
ديوارتان
من بوده ام


ترديد نکن
همين که سهمي در شاعر داشته باشي
بي نياز خواهي شد
نه بيم دزديدن
نه هراس گم شدن
و ... نه
دلشوره مميزان دارايي
ترديد نکن
شاخه نبات
دل به دريا زد
و ... قرن هاست
نواده هاي حافظ نشناسش هم
از سپرده او
ار تزا مي کنند

توامان خستگي و شوق
بدا ...
که
جدول حل شده اند
- آمده ها -
[توامان خستگي و شوق]
چندي
در برابر چشم
چندي
در آرشيو
يا سبد باطله


خانوادگي
خوشبختي يا خوشحالي ؟
پرسشي که فلسفه را به لکنت وا مي دارد
به سفسطه هم
پاسخيم نيست
فکر مي کنم
به همسرم
که شاعريم خوشبختش نکرد
و خوشحال است که نخستين شنونده روياهاي من است
آنگونه که من
شنونده نخست کابوسهايش
فکر مي کنم
به دخترکان و دامادانم
به پسرم
که خوشبختي را با مرکب نامريي چاپ مي زند
به عروسم
که داناي کل قصه اش هم مي پرسد :
خوشبختي
يا
خوشحالي


شايعه
شايعه مي پراکنند - زنجره ها
و تو - با هيچ قرصي به خواب نمي رسي
غلت مي زني
مچاله مي شوي
مي نشيني
راه مي روي
بسياران زنجره - تا صبح باقي ست


copyright @ qoqnoos.com