KHOSHDEL GITI




 

 


مرا از نيلوفر ياد است

دخترك رودخانه را گريست .
من هنوز عاشقم
و در ژرفاي اقيانوس
مرواريدها و ياسها را به نخ مي كشم 
هنوز گردن حقيقت را نبوسيده ام
اما در حفرة خالي گلوگاهم
معبدي روييده ست
و انگشتهايي را مي بينم
كه با تارهايي ظريف
پيراهن تقديرم را مي دوزد
به نقشهاي سفيد و آبي .

گلهاي صورتي سرنوشتم
به سجادة ارغوان سلام مي گويند
و در جادة ابريشم
روانة خانه اش مي شوند
بوي ادويه و صندل مي آيد
از ساحل رودخانه اي كه گريستم .


آفتاب به تاكستان نگاه كرد
زنها برهنگي ماهيها را جشن گرفتند
من به آرزو آلوده بودم
اگر نه به رودخانه هجوم مي بردم
و جسم نامرئي ات را از اعماق آبها
بيرون مي كشيدم .
آفتاب پاورچين پاورچين
به سوي خانه ات مي آمد
نخلها در سبزترين جامة خود
به جاده سلام مي گفتند
و من در جستجوي تن مرئي ات
به معبد چشم دوختم
اما چنان بي آرزو
كه خورشيد
عريان از در در آمد
تاكستان پشت سرم بود
طلوع و غروب در برابرم .



ابرهاي صورتي دامن كشان رفتند
باران را در كدام باغچه بكاريم ؟

عكس تقديرت در كاسه افتاده بود
باغي سبز با شيشه هاي شعر
و حكيماني كه با چشماني تنگ و پف آلود
طرحهاي دل تو را تحسين مي كردند
و ديوار چين را در كف دستهايت مي ديدند.
بگذار فنجانت را ببوسم
اي تو كه در خاطره هاي بلور سفر مي كني
و شبها در يك تنگ آب  مي خوابي
در رؤياي خانة شيشه يي ات .
بگذار پرنده اي بفرستم
كه سرنوشت را به اقليمي ببرد
دورتر از اينجا و آنجا .


بانو
ی جمعه ها

چهار درخت سبز
چهار ديوار طلايي
يك خورشيد
يك دل
همه را زير بالش پنهان كردم

كليدي براي باغچه
كليدي براي اتاق
كليدي براي نور
كليدي براي زندگي

آيا از رؤيا بيدار مي شوم ؟              

 
در برابر خورشيد
هزار پيشاني
هزار بازو
هزار دل داشتم
و به پيكر مارها مي رقصيدم .

هزار رود بودم و
يك دريا
ابتدا و انتهاي خويشتن .

لبخندم در كوچه ها جريان داشت
پيراهنم فراز دهكده مي وزيد
كفشهايم دو برگ سبز بود
كه در پاييز شهر
از شاخه افتاد
پا برهنه
برابر خورشيد ايستادم
با يك پيشاني
و هزار آرزو .

 
پاره پاره دلهايم را
سحرگاه مي فروشند
ياسهاي به نخ كشيده !

اگر خدا
در معبد خانه دارد
بگوييد بيايد و
گلبرگهايم را
از كوچه جمع كند .
 
آسمان
يكدست آبي ست
مانند پوست تو و
دل خدايان و
انديشة شعرهايم .

من
يكدست صورتي هستم
به رنگ خانه ات
كه جايگاه عشق ست .         


معبد بنفش
93

مي دانم روزي ناگاه
به باغچه ام خواهي آمد
به سيماي شكوفه يي
يا بادامي سبز
در ميان گيسوانم
يا حياط خانه ام.         

71

مرا در آغوش نور بخوابان
ميان پنجره و گلبرگ هاي شمعداني
روي چهارخانه ي سبز كاشي ها
ميان آه من و درگاه.

بگذار سرم روي پرده بيفتد
من بوي سايه را مي شناسم
مرا به ديوار بياويز
مانند تصوير كهنه ي لبخندت
بر سينه مصلوبم كن !

اين اتاق را به ياد مي آورم
در سرزمين شمال
بالاي سرم
ميهمانت بودم
به زبان اسطوره سخن مي گفتم.
تابوتم را زير هزار برگ پنهان كرده ام
گيسوانم را زير هزار قصه !

65

ماه نگاهم كرد
گيسوي پنجره لرزيد
بر تار قصه و پود عشق خفتم
نوزاد
خدا را خواب مي ديد
لبخندش آسمان را بوسيد.


چشم اقيانوس
شعرهاي 1369-1370

18

بهشت كجاست
اقليمي دور
يا در حياط خانه ام؟

شايد نزديكتر
آنجا كه نگاهت
برشعرم مي نشيند.

55

ارغوان ها بر شانه ات روييده اند و
چراغي كه در دل تو روشن ست
اتاقم را نوراني مي كند.

مي توان سال ها با خاطره ات
گوشه اي نشست و
از هيچ نگفت.
مي توان روزها
از ابرها باريد و
شب ها گريه كرد.

مي توان در توهم تاب خورد و
تو را معشوق خويشتن پنداشت
مي توان ارغواني از شانه ات چيد و
چراغ را خاموش كرد .
آيا چنين كرده ام
كه در غروبي تاريك
روبه روي تپه هاي چاي نشسته ام و
تدبيري براي تشنگي ام نمي يابم؟

89

بگذار عشريه ي ياخته هايم را بپردازم
با بوسه يي به دست خورشيد

بيكرانم كوچك ست
كلبرگي ياس و
پيراهن صورتي گمشده ي عشق
كه طاووسي بنفش در جنگلي سبز
برسينه اش آواز مي خوانْد

در كدام خيابان پيدايش كنم
اي فرشته ؟


ميان ياخته هاي كوهستان

26

خواب ديده ام هر سحر مي آيي و
ذره هاي دلم را
از كوچه ات جمع مي كني .

به پنهاني ترين نگاهت سوگند
به حاشيه ي دامنت دلباخته ام
كه ذره هاي دلم را
به سوي آفتاب مي برد .

63
پيراهنت را
از گرد سال ها بتكان و
لحظه هايم را
بر شاخه ها بياويز.

با سبد سرخ
به خانه ام بيا
سرشار از خاكستر و
پاهاي برهنه تر از آفتاب .



 


copyright @ qoqnoos.com