BEHNAM ALIREZA




 

HANGING FROM THE TREES OF BABYLON
At the end
Ill come down
in my a thousand years form
hanging from the towers of Cheghazanbil
and there is something within me
which throws language to the battlements of the tower
you will praise me
that’s clear
in form of an oldman
hanging from the trees of Babylon
Athens will rise within me
and Paris
and Perspolis
and many many languages
Cut me to pieces!
every piece will come as a word
and will encircle your eyes
Hurray is within me
and rising of the language beyond Pluto
and Arthemis`s herd
and rebellion of disobedient words
the whole are within me
and I,
in my a thousand years form
will be thrown
from the virgins painted on temples walls
to the shadows emerging from your computer
and being thrown is within me
ask me!
ask me about the future
Ill reply in Babylonian

OVER THE WINDOWS
Drifting shadows
over the windows
my ethereal form
in their hands
and a kiss of silence
with their gaze
where the darkness
directs in to the silence
silence
darkness
the darkness dancing with the silence
and the blind shadows
with their hands over my ethereal form
over the windows

SAYINGS
(1)
Flying
Lasts just to the borderline
Another scapehole!


(2)
In your handbag
In your pockets
They are looking for you
Never find it!

(3)
Sirens are barks of lust
And the street
is a life-long bed!

وردي براي قاب عكس

در آيد از ديوار
بچسبد به اين جمله جم نخورد
جمله جم نخورد
بردارد آب كافي و از هرچه طلسم و معجزه از ديوار
پاك بريزد و
از فيل و از بودا ورد نخورد
با چشم هاي آفروديت با چشم هاي ونوس
دور بزند اين جمله را
در آيد از ديوار و ديوار به هم بكوبد و از روي جمله جم نخورد
از روي اقيانوس نگذرد ، آماس نكند جمله ها
آماس نكند روي ديوار
خيره خيره جم نخورد
در آيد از ديوار و ديوانه كند جمله را
سر دهد آواز سيرن را بين سطر هاي همين جمله
از پيش جمله جم نخورد جم نخورد


وقتي شبيه عجيب در سيصد و هشتاد و سه بعد از هزار*

عجيب امد به فرق سرم
شكلي كه نه بي شكلي لج كرده از دو پاي موربش
و فرق باز مي كند با هر عجيب ديگر

حنجره اي نيست كه ما واژه هاش را
اين جا كه نيست تركيب مي كنيم
خاطره اي نيست
سل خورده اين صداي پهن
گاهي شكل خودش و گاهي با سبيل هاي در رفته

و ما
با لكه هايي له شده
بي خاطره از شهر گذشتيم

از بامداد تنها مداد مانده با كج
خيره به خاك و عجيب نيست اصلا
شبيه عجيب هم
با كاكلش اريب صيحه مي كشد خيره به زمين

شلاق مي خورد سخت
شهري كه حنجره ندارد
چشمان بالادست
به همين خيره شدست
اريب و تنها با يكي زره كابلي

شباهت
شبيه لج كردن يك معبد
دو انتهاي كبير را فرق باز مي كند

بامداد است كمي بامداد اولين
و راه مي رويم در موهايمان سپيد
از باغ باقي نمانده به جز رنگ
عجيب-واژه اي كه نه
چشمان خود را بگيرد از بالادست
عجيب-واژه ناپديد شود

آن مغربم كه سر بريده واژه ان مغرب و از انتهاي همين باز
عجيب تر از اواخر دنيا زاد ديده بود

آنگاه خط هاي ميخي از غروب من
سر بر اورده و تا مغرب اين واژه سرودم دادند

اين خاك واژه ندارد اصلا
وقت ندارد
جمهور بي كتاب از مغربي اريب بلند مي شود
لخت مي رود تا انتهاي خيابان

هيروگليف آغاز شهر است به سوي عجيب
بي واژه تكثير مي شود شبيه دار
شكل روسپياني كز كرده در گوشه گوشه ها
خطي باب ديوار همين غار
خطي كه نه شكلي لج كرده بدون پا
با هر عجيب ديگر
حنجره اي كه واژه ندارد…


گويه ها

(1)
پرواز
تنها طول مي كشد تا مرز
روزني براي گريختن


(2)
در كيفت
جيب هايت
دنبال تو مي گردند
پيدا نمي كنند


(3)
بوق ها نعره هاي شهوتند
و خيابان
تختي طولاني

 


copyright @ qoqnoos.com