|
وردي
براي قاب عكس
در
آيد از ديوار
بچسبد به اين جمله جم نخورد
جمله جم نخورد
بردارد آب كافي و از هرچه طلسم و معجزه از ديوار
پاك بريزد و
از فيل و از بودا ورد نخورد
با چشم هاي آفروديت با چشم هاي ونوس
دور بزند اين جمله را
در آيد از ديوار و ديوار به هم بكوبد و از روي جمله جم نخورد
از روي اقيانوس نگذرد ، آماس نكند جمله ها
آماس نكند روي ديوار
خيره خيره جم نخورد
در آيد از ديوار و ديوانه كند جمله را
سر دهد آواز سيرن را بين سطر هاي همين جمله
از پيش جمله جم نخورد جم نخورد
وقتي شبيه عجيب در سيصد و هشتاد و سه بعد از هزار*
عجيب امد به فرق سرم
شكلي كه نه بي شكلي لج كرده از دو پاي موربش
و فرق باز مي كند با هر عجيب ديگر
حنجره اي نيست كه ما واژه هاش را
اين جا كه نيست تركيب مي كنيم
خاطره اي نيست
سل خورده اين صداي پهن
گاهي شكل خودش و گاهي با سبيل هاي در رفته
و ما
با لكه هايي له شده
بي خاطره از شهر گذشتيم
از بامداد تنها مداد مانده با كج
خيره به خاك و عجيب نيست اصلا
شبيه عجيب هم
با كاكلش اريب صيحه مي كشد خيره به زمين
شلاق مي خورد سخت
شهري كه حنجره ندارد
چشمان بالادست
به همين خيره شدست
اريب و تنها با يكي زره كابلي
شباهت
شبيه لج كردن يك معبد
دو انتهاي كبير را فرق باز مي كند
بامداد است كمي بامداد اولين
و راه مي رويم در موهايمان سپيد
از باغ باقي نمانده به جز رنگ
عجيب-واژه اي كه نه
چشمان خود را بگيرد از بالادست
عجيب-واژه ناپديد شود
آن مغربم كه سر بريده واژه ان مغرب و از انتهاي
همين باز
عجيب تر از اواخر دنيا زاد ديده بود
آنگاه خط هاي ميخي از غروب من
سر بر اورده و تا مغرب اين واژه سرودم دادند
اين خاك واژه ندارد اصلا
وقت ندارد
جمهور بي كتاب از مغربي اريب بلند مي شود
لخت مي رود تا انتهاي خيابان
هيروگليف
آغاز شهر است به سوي عجيب
بي واژه تكثير مي شود شبيه دار
شكل روسپياني كز كرده در گوشه گوشه ها
خطي باب ديوار همين غار
خطي كه نه شكلي لج كرده بدون پا
با هر عجيب ديگر
حنجره اي كه واژه ندارد…
گويه ها
(1)
پرواز
تنها طول مي كشد تا مرز
روزني براي گريختن
(2)
در كيفت
جيب هايت
دنبال تو مي گردند
پيدا نمي كنند
(3)
بوق ها نعره هاي شهوتند
و خيابان
تختي طولاني
|