بودن
گر بدينسان زيست بايد پست
من چه بي شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوايي نياويزم
بر بلند كاج خشك كوچه ي بن بست
گر بدينسان زيست بايد پاك
من چه ناپاكم اگر ننشانم از ايمان خود چون كوه
يادگاري جاودانه ، برتراز بي بقاي خاك
پيغام
پسر خوب ام ،ماهان
پاشو
برو آن كوچه ي پائيني.
پيرمردي لاغر مي بيني
روي سكوي دم خانه نشسته ست
با قباي قدك گل ناري ؛
غصه ي عالم بر شانه ي مفلوك اش
پنداري.
شايد از چشمان تركمني ش
زودتر بشناسي ش.
مي روي پيش و
بلند
( گوش هاي اش آخر
تازگي قدري سنگين شده )
مي گوئي : “ قورقومي !”
سر تكان خواهد داد
با تاثر به تو لبخندي خواهد زد
و تو را خواهد بوسيد ،
و تو آن وقت به او خواهي گفت
نوه ي كوچك من هستي و اسم ات ماهان
و براي اش از من پيغامي داري.
( خود او اسم اش مختومقلي ست
سعي كن يادت باشد .)
بعد ، از قول من
اين ها را
يك به يك خدمت او خواهي گفت :
آه ، مختومقلي
اين چه روياي شگفتي است كه در بي خوابي مي گذرد
بر دو چشم نگران من ؟
اين چه پيغام پر از رمز پر از رازي ست
كه كشد عربده بي گفتار
اين چنين از تك كابوس شبان من ؟
خواب سنگين پريشاني ست
ليك اشارت به مجازش نيست
به گمان من .
خواب مي بينم
چند تن مرديم
در ظلمت قيرين شبان گاهي
كه به گورستان بي تاريخ
پي چيزي مي گرديم .
شب پر رازي ست :
ظلماتي راكد
در فراسوي مكان ،
و مكان
پنداري
مقبره ي پوده ي بي آغازي ست
در سرانجام زمان .
ديرگاهي ست زمين مرده ست
و به قنديل كبود
روشنان فلكي
در فساد ظلمات افسرده ست .
ما وليكن
گوئي مي دانيم
كه به دنبال چه ايم ،
ليك اگر چند بدان
نمي انديشيم
در عمل گوئي مرداني هستيم
كز اراده ي خود پيش ايم .
راستي را
هرچند
شعله ي سردي آن سان كه برآن بتوان انگشت نهاد
سبب غلغله ي جوشش ما نيست ،
هيچ انگيزه يِ بيرون و درون نيز
مانع كوشش ما نيست :
بيل و كج بيل و كلنگ
بي امان در كار است
تا ز رازي كه به كشف اش مي كوشيم
پرده بردارد .
( آه ، مختومقلي
بارها ديده ام اين رويا را
با سري خالي
با نگاهي عريان .)
□
ناگهان
مدخل سردابي
آنك !
( همگي
مات و حيرت زده در يك ديگر مي نگريم .)
نه ، غلط بودم آن گاه كه گفتم مي دانستيم
كه به دنبال چه ايم !)
مي خزم در سرداب
و بدان منظر خوف
چشم برمي دوزم :
خفته بر چربي و پوسيدگي يِ تيره مغاك
پدران را مي بينم يك يك
مرده و خاك شده ،
استخوان ها از گوشت
رفته و پاك شده .
چشم هاشان را مي بينم تنها
كه هنوز
زنده است و نگران مي گردد
درته كاسه ي ِ خشكيده ي ِ خويش .
من به زانو در مي آيم
و سرافكنده به زاري مي گويم :
“ پدران ، اي پدران !
نگراني تان از چيست ؟ما خطاهامان را معترف ايم .
به مكافات خطاهاست كه اكنون اين سان سرگردانيم
در زمان هائي مجهول
به دياري پرهول .
وزن زنجير كمرهامان را مي شكند
زخم هاي تن مان خون مي بارد
و چنان باري از خفت مان بر دوش است
كه نه اشكي برچشم توانيم آورد از شرم
و نه آهي بر لب از بيم
…
نگراني تان از چيست ؟
ما خطاهان را معترف ايم
و به جبران خطاهامان مي كوشيم .”
پدران
اما
در پاسخ
با نگاهي از نفرت
سوي من مي نگرند
با نگاهي كه به آهي مي ماند -
و به آرامي
دركاسه ي ِ سر
چشم هاشان را مي بينيم
( انگوركِ چندي از قير )
كه به حسرت مي جوشد
مي كشد راه و فرو مي چكد آهسته به خاك
و به حسرت مي ماسد
–
و تمام !
□
همه روياي ام اين است .
شايد اين رويا اخطاري باشد ،
شايد اين رويا مي گويد كفاره ي ناداني يِ ما چندان سنگين است
كه به جبران اش ديري بايد
هر زمان منتظر فاجعه ئي ديگر باشيم .
من نمي دانم تعبيرش چيست
يا اشارت به چه دارد ، اما
همه يِ زندگي يِ من شده اين وحشت
اين كابوس
اين تكرار.
با خودم مي گويم :
“ قصه ي بي سروته !
من نبايد در فكرش باشم .
علت اش معلوم است :
بس كه لاينقطع از مرده و از قاري
بس كه لاينقطع از گور و كفن ، مرگ و عزاداري
شايد
صبح تا شام سخن مي گويند …
نه ،
با كمي كوشش
از خاطره پاك اش خواهم كرد ! ”
اما لحظه ئي ديگر
اين رويا
باز از نو !
لحظه ئي ديگر و
پيمودن اين راه دراز
از نو !
راستي را
مختوم
من به تقدير و به پيشاني و اين گونه اباطيل
ندارم باور
اگر ازمن شنوائي داري
مي گويم
هر كسي قطره ي خردي است دراين رود عظيم
كه به تنهائي بي معني و بي خاصيت است ،
و فشار آب است
آن ناچاري
كه جهت بخش حقيقي ست .
ابلهان
بگذار
اسم اش را
تقدير كنند.
□
حرف من اين است :
قطره ها بايد آگاه شوند
كه به هم كوشي
بي شك
مي توان برجهتِ تقديري فايق شد.
بي گمان نا آگاهي است
آن چه آسان جو را وامي دارد
كه سرآشيبي را
نام بگذارد تقدير
ومقدر را
چيزي پندارد
كه نمي يابد تغيير.
رودِ سر در شيب اين را مفت خود مي شمرد ؛
رودسر درشيب
به همين ناآگاهي زنده ست
و به نيروي همين باور تقديري
زنده و تازنده ست .
اين چنين است كه ما هم – من و تو
–
سرنوشتي اينسان مي يابيم .
تو
غمين و مأيوس
مي نشيني ساعت ها
سر سكو
جلو خانه ي تاريك ات
غرق انديشه ي بي حاصلي ي اين همه سال
كه چه بي هوده گذشت ؛
و من
اين گوشه
در اين فكر عبث
كه بيابم جائي هم نفسي :
غم گساري كه غمي بگذارم با او
باري از دل بردارم با او .
و دراين ساعت
رود
سرخوش از باور تقديري يِ آسان جويان
هم چنان در تك و در تاز است ؛
كه چنين باور
تا هست
عمر آن بهره كش ِ قحبه دراز است
□
آه ،مختومقلي
من گه گاه
سر دستي
به لغت نامه
نگاهي مي اندازم :
چه معادل ها دارد پيروزي ! ( محشر !)
چه معادل ها دارد شادي!
چه معادل ها دارد انسان !
چه معادل ها دارد آزادي !
مترادف هاشان
چه طنين پر و پيماني دارد
واي ، مختومقلي
شعر سرودن با آن ها
چه شكوه و هيجاني دارد !
نه !
من نمي خواهم باشم
تنها
نوحه خواني گريان . –
مي بيني ؟
كار من اين شده است
كه بيايم به اتاق ام هر شام
و به خاموشي ي خورشيدي ديگر
كلماتي ديگر گريه كنم .
گاه با خود مي گويم :
“سهم ما
پنداري
شادي نيست .
لوح پيشاني ما مهر كه را خورده ؟ خدا يا شيطان ؟ ”
باز مي گويم :
“هر چند
دائما مرثيه ئي هست كه بنويسي
يا غريو دردي
كه دل ات را بچلاند در مشت اش ،
و به هر حالي
هست
دائما اشك غمي گرده شكن در چشم
كه سراپاي جهان را لرزان بنگر ي از پشت اش
–
هرچند
نا به كاراني هستند آن سو
چيره دستاني در حرفه ي ِ “ كت بسته به مقتل بردن ”)
و دليراني دريا دل اين سو
( چربدستاني در صنعت ِ “زيبا مردن ” ) –
همه جا هست اگر چند
( به خود مي گويم باز )
پل متروكي بر بستر خشك آبي
در يكي جاده ي ِ كم آمد و شد
كه پسين منزل و پايان ره مردم دريا دل باشد ،
باز
زير پل
دريا
از جوش نمي ماند
زير پل
دريا
پر صلابت تر مي خواند .”
روزگاري
با خود
دردمندانه مي انديشم
كه پيام از توفان ها نرسيد
و نسيمي كه فراز آمد از گردنه هاي صعب
برجسدهائي بي هوده وزيد –
به جسدهائي
آونگ
بر اميدي موهوم –
ليك اكنون ديگر
مختوم
من هراس ام نيست
اگر اين رويا در خواب پريشان شبي مي گذرد
يا به هذيان تبي
يا به چشمي بيدار
يا به جاني مغموم …
نه
من هراس ام نيست:
زنگاه و زسخن عاري
شب نهاداني از قعر قرون آمده اند
آري
كه دل پر تپش نورانديشان را
وصله ي چكمه ي خود مي خواهند
و چو بر خاك در افكندندت
باور دارند
كه سعادت باايشان به جهان آمده است .
باشد! باشد !
من هراس ام نيست
چون سرانجام پر از نكبت هر تيره رواني را
كه جنايت را چون مذهب حق موعظه فرمايد مي دانم چيست
خوب مي دانم چيست .
20تير 1360
كويری
براي زيور
كليدر
نيمي ش آتش و نيمي اشك
مي زند زار
زني
بر گهواره ي خالي
گل ام واي !
در اتاقي كه در آن
مردي هرگز
عريان نكرده حسرت جان اش را
بر پينه هاي كهنه نهالي
گلم واي
گل ام !
در قلعه ي ويران
به بي راهه ي ريگ
رقصان در هرم سراب
به بي خيالي .
گل ام واي
گل ام واي
گل ام ! 1364
در شب
…
فردا تمام را سخن از او بود .-
گفتند :
“
–
بر زمينة تاريك آسمان
تنها
سياهي شنلش نقش بسته است،
و تا زمان درازي
جز جِنگ جِنگ لخت ركابش بر آهن ِ سگك تنگ اسب او
و تيك و تاك رو به افول سمش به سنگ
نشنيده گوش شب بيداران
آوازي.”
تنها ،يكي دو تني گفتند :
“ – در شگفت
از هيبت سكوت بناهنگام ،
انبوه ظلمتي متفكر را كه مي گذشته است
و اسب خسته ئي را از دنبال
مي كشيده است
از پشت قاب پنجره در كوچه ديده اند ،
و سگ ها
احساس رازناك غريبش را
تا ديرگاه در شب پائيزي
لائيده اند؛
زيرا چنان سكوت شگرفي با او
بر دشت نقش
بسته ست
كآواز رويش نگران جوانه ها
بر توسه هاي
آن سوي مرداب
چون غريو
در گوش ها نشسته ست !”
يادش به خير مادرم !
از پيش
در جهد بود دائم ،تا واژگون كند
ديوار اندهي كه ،خبر داشت
در دلم
مرگش به جاي خاليش احداث مي كند.-
خنديد و زير لب گفت :
“ – اين جور وقت ها
كه مرگ
از وظيفة بي حاصلش
ملال
احساس مي كند ! ”
بهمن 1353
فراقی
چه بي
تابانه مي خواهمت اي دوريت آزمون تلخ زنده به گوري !
چه بي تابانه تو را طلب مي كنم !
بر پشت سمندي
گوئي
نوزين
كه قرارش نيست .
و فاصله
تجربه ئي بيهوده است .
بوي پيراهنت
اين جا
و اكنون .-
كوه ها در فاصله
سردند .
دست
در كوچه و بستر
حضور مأنوس دست تو را مي جويد ،
و به راه ْ انديشيدن
يأس را
رج مي زند .
بي نجواي انگشتانت
فقط .-
و جهان از هر سلامي خالي است .
رم
فروردين 1354
خطابة تدفين
غافلان
همسازند ،
تنها توفان
كودكان ناهمگون مي زايد .
همساز
سايه سانانند ،
محتاط
در مرزهاي آفتاب .
در هيأت زندگان
مردگانند.
وينان
دل به دريا افگنانند،
به پاي دارندة آتش ها
زندگاني
دوشادوش مرگ
پيشاپيش مرگ
هماره زنده از آن سپس كه با مرگ
و همواره بدان نام
كه زيسته بودند،
كه تباهي
از درگاه بلند خاطره شان
شرمسار و سرافكنده مي گذرد .
كاشفان چشمه
كاشفان فروتن شوكران
جويندگان شادي
در مجري آتشفشانها
شعبده بازان لبخند
در شبكلاه درد
با جا پائي ژرف تر از شادي
در گذرگاه پرندگان .
در برابر تندر مي ايستند
خانه را روشن مي كنند .
و مي ميرند.
ارديبهشت 1354
سميرمي
با سمضربة رقصان اسبش مي گذرد
از كوچة سرپوشيده
سواري ،
بر تسمه بند قرابينش
برق هر سكه
ستاره ئي
بالاي خرمني
در شب بي نسيم
در شب ايلاتي عشقي .
چارسوار از تنگ دراومد
چار تفنگ بر دوش شون.
دختر از مهتابي نظاره مي كند
و از عبور سوار
خاطره ئي
همچون داغ خاموش زخمي .
چارتا ماديون پشت مسجد
چارتا جنازه پشت شون .
1354شهريور
از منظر
در دل مه
لنگان
زارعي شكسته مي گذرد
پا در پاي سگي
گامي گاه در پس و
گاه گامي در پيش .
وضوح و مه
در مرز ويراني
در جدالند،
با تو در اين لكة قانع آفتاب اما
مرا
پرواي زمان نيست .
خسته
باكولباري از ياد اما ،
بي گوشة بامي بر سر
ديگر بار .
اما اكنون بر چار راه زمان ايستاده ايم
و آنجا كه بادها را انديشة فريبي در سر نيست
به راهي كه هر خروس بادنمات اشارت مي دهد
باور كن !
كوچة ما تنگ نيست
شادمانه باش !
و شاهراه ما
از منظر تمامي آزادي ها مي گذرد !
رم دي 1355
مرثيه
به جست و جوي تو
بر درگاه كوه مي گريم،
در آستانة دريا و علف.
به جست و جوي تو
در معبر بادها مي گريم
در چار راه فصول ،
در چارچوب شكستة پنجره ئي
كه آسمان ابرآلوده را
قابي كهنه مي گيرد .
…………
به انتظار تصوير تو
اين دفتر خالي
تا چند
ورق خواهد خورد ؟
جريان باد را پذيرفتن
و عشق را
كه خواهر مرگ است .-
و جاودانگي
رازش را
با تو در ميان نهاد .
پس به هيئت گنجي در آمدي:
بايسته و آزانگيز
گنجي از آن دست
كه تملك خاك را و دياران را
از اين سان
دلپذير كرده
است !
نامت سپيده دمي ست كه بر پيشاني آسمان مي گذرد
متبرك باد نام تو! –
و ما همچنان
دوره مي كنيم
شب را و روز را
هنوز را …
در آستانه
نگر
تا به چشم زرد خورشيد اندر
نظر
نكني
كت افسون
نكند.
بر چشم هاي خود
از دست خويش
سايباني كن
نظارة
آسمان را
تا كلنگان مهاجر را
ببيني
كه بلند
از چار راه فصول
در معبر بادها
رو در جنوب
همواره
در سفرند.
ديدگان را به دست
نقابي كن
تا آفتاب نارنجي
به نگاهيت
افسون
نكند ،
تا كلنگان مهاجر را
ببيني
بال در بال
كه از درياها همي گذرند .-
از درياها و
به كوه
كه خوش به غرور ايستاده است ؛
و به تودة نمناك كاه
بر سفرة بي رونق مزرعه؛
و به قيل و قال كلاغان
در خرمنجاي متروك ؛
و به رسم ها و
بر آيين ها ،
بر سرزمين ها.
و بر بام خاموش تو
بر سرت ؛
و بر جان اندهگين تو
كه غمي نشسته اي
هم از آن گونه
به زندان سال هاي خويش.
و چندان كه باز پسين شعلة شهپر شاهان
در آتش آفتاب مغربي
خاكستر شود ،
اندوه را ببيني
با ساية درازش
كه پا همپاي غروب
لغزان
لغزان
به خانه در آيد
وكنار تو
در پس پنجره بنشيند .
او به دست سپيد بيمارگونه
دست پير تو را
…
و غروب
بال سياهش را …
عقوبت
ميوه
بر شاخه شدم
سنگپاره در كف كودك .
طلسم معجزتي
مگر پناه دهد از گزند خويشتنم
چنين كه
دست تطاول به خود گشاده
منم !
بالا بلند !
بر جلو خان منظرم
چون گردش اطلسي ابر
قدم بردار .
از هجوم پرندة بي پناهي
چون به خانه باز آيم
پيش از آن كه در بگشايم
بر تختگاه ايوان
جلوه ئي كن
با رخساري كه باران و زمزمه است .
چنان كن كه مجالي اندكك را درخور است ،
كه تبردار واقعه را
ديگر
دست خسته
به فرمان
نيست .
كه گفته است
من آخرين بازماندة فرزانگان زمينم ؟–
و آن غول زيبايم كه در استواي شب ايستاده است
غريق زلالي
همه آب هاي جهان ،
وچشم انداز شيطنتش
خاستگاه ستاره ئي ست .
در انتهاي زمينم كومه ئي هست ،-
آن جا كه
پا در جائي خاك
همچوم رقص سراب
بر فريب عطش
تكيه مي كند .
در مفصل انسان و خدا
آري
در مفصل خاك و پوكم كومه ئي نا استوار هست ،
و بادي كه بر لكة تاريك مي گذرد
بر ايوان بي رونق سردم
جاروب مي كشد .
بردگان عاليجاه را ديده ام من
در كاخ هاي بلند
كه قلاده هاي زرين به گردن داشتند
و آزاده مردم را
در جاده هاي مرقع
كه سرود گويان
پياده به مقتل مي رفتند .
خانة من در انتهاي جهان
در مفصل خاك و
پوك.
با ما گفته بودند:
“ آن كلام مقدس را
با شما خواهيم آموخت،
ليكن به خاطر آن
عقوبتي جانفرساي را
تحمل مي بايدتان كرد .”
عقوبت دشوار را چندان تاب آورديم
آري
كه كلام مقدس مان
باري
از خاطر
گريخت!
فصل ديگر
بي آن
كه ديده بيند ،
در باغ
احساس مي توان كرد
در طرح پيچ پيچ مخالفسراي باد
يأس موقرانة برگي كه
بي شتاب
برخاك مي نشيند.
بر شيشه هاي پنجره
آشوب شبنم است .
ره بر نگاه نيست
تا با درون در آئي و در خويش بنگري .
با آفتاب و آتش
ديگر
گرمي و نور نيست ،
تا هيمه خاك سرد بكاوي
در
رؤياي اخگري
اين
فصل ديگري ست
كه سرمايش
از درون
درك صريح زيبايي را
پيچيده مي كند .
يادش به خير پائيز
با آن
توفان رنگ و رنگ
كه بر پا
در ديده مي كند !
هم برقرار منقل ارزيز آفتاب
خاموش نيست كوره
چو ديسال :
خاموش
خودم
منم!
مطلب از اين قراراست :
چيزي فسرده است و نمي سوزد
امسال
در سينه
در تنم !
بر كدام جنازه مي
گريد
بر
كدام جنازه زار مي زند اين ساز ؟
بر كدام مرده ي پنهان مي گريد
اين ساز بي زمان ؟
در كدام غار
بر كدام تاريخ مي مويد اين سيم و زه ، اين پنجه ي نادان؟
بگذار
برخيزد مردم بي لب خند
بگذار برخيزد !
زاري در باغچه بس تلخ است
زاري بر چشمه ي صافي
زاري بر لقاح شكوفه بس تلخ است
زاري بر شراع بلند نسيم
زاري بر سپيدار سبز بالا بس تلخ است .
بر بركه ي لاجوردين ماهي و باد چه مي كند اين مديحه گوي تباهي ؟
مطرب گورخانه به شهر اندر چه مي كند
زير دريچه هاي بي گناهي ؟
بگذار برخيزد مردم بي لب خند
بگذار برخيزد !
بچه هاي اعماق
در شهر
بي خيابان مي بالند
درشبكه ي مورگي يِ پس كوچه و بن بست ،
آغشته ي دود كوره و قاچاق و زردزخم
قاب رنگين در جيب و تير و كمان در دست ،
بچه هاي اعماق
بچه هاي اعماق
باتلاق تقدير بي ترحم در پيش و
دشنام پدران خسته در پشت ،
نفرين مادران بي حوصله در گوش و
هيچ از اميد و فردا در مشت ،
بچه هاي اعماق
بچه هاي اعماق
بر جنگل بي بهار مي شكفند
بر درختان بي ريشه ميوه مي آرند ،
بچه هاي اعماق
بچه هاي اعماق
با حنجره يِ خونين مي خوانند و از پا در آمدنا
درفشي بلند به كف دارند
كاوه هاي اعماق
كاوه هاي اعماق
1354
در اين بن بست
دهان ات را مي بويند
مبادا كه گفته باشي دوست ات مي دارم .
دل ات را مي بويند
روزگار غريبي ست نازنين
و عشق را
كنار تيرك راه بند
تازيانه مي زنند .
عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
در اين بن بست كج و پيچ سرما
آتش را
به سوختْ بارِ سرود و شعر
فروزان مي دارند
.
به انديشيدن خطر مكن .
روزگار غريبي ست نازنين
آن كه بر در مي كوبد شباهنگام
براي كشتن چراغ آمده است .
نور را در پستوي خانه نهان بايد كرد
آنك قصابان اند
بر گذرگاه ها مستقر
با كنده وساتوري خون آلود
روزگار غريبي ست، نازنين
و تبسم را بر لب ها جراحي مي كنند
و ترانه ها را بر دهان .
شوق را در پستوي خانه نهان بايدكرد
كباب قناري
بر اتش سوسن و ياس
روزگار غريب ست، نازنين
ابليس پيروزْ مست
سور عزاي ما را بر سفره نشسته است
خدا را در پستوي خانه نهان بايد كرد
31تير 1358
خطابه يِ آسان ، در اميد
وطن كجاست كه آواز آشناي تو چنين دور مي نمايد ؟
اميدكجاست
تا خود
جهان
به قرار
باز آيد ؟
هان ، سنجيده باش
كه نوميدان را معادي مقدر نيست!
معشوق در ذره ذره ي جان توست
كه باور داشته اي ،
و رستاخيز
در چشم اندازهميشه ي تو
به كار است .
در زيج جست و جو
ايستاده يِ ابدي باش
تا سفر بي انجام ستاره گان بر تو گذر كند،
كه زمين
از اين گونه حقارت بار نمي مانْد
اگر آدمي
به هنگام
ديده ي حيرت مي گشود .
زيستن
و ولايت والاي انسان بر خاك را
نماز بردن ؛
زيستن
و معجزه كردن ؛
ور نه
ميلاد تو جز خاطره ي دردي بي هوده چيست
هم از آن دست كه مرگ ات ،
هم از آن دست كه عبور قطار عقيم استران تو
از فاصله ي كويري ميلاد و مرگ ات ؟
معجزه كن معجزه كن
كه معجزه
تنها
دست كار توست
اگر دادگر باشي ؛
كه در اين گستره
گرگان اند
مشتاق بر دريدن بي دادگرانه ي آن
كه دريدن نمي تواند.
–
ودادگري
معجزه يِ نهائي است .
و كاش در اين جهان
مرده گان را
روزي ويژه بود ،
تا چون از برابر اين همه اجساد گذر مي كنيم
تنها دست مالي برابر بيني نگيريم ؛
اين پر آزار
گند جهان نيست
تعفنِ بي داد است .
و حضور گران بهاي ما
هر يك
چهره در چهره ي جهان
( اين آينه ئي كه از بودِ خودآگاه نيست
مگر آن دم كه در او در نگرند ) –
تو
يامن ،
آدمي ئي
انساني
هر كه خواهد گو باش
تنها
آگاه از دست كارِ عظيم نگاه خويش -
تا جهان
از اين دست
بي رنگ و غم انگيز نماند
تا جهان
از اين دست
پلشت و نفرت خيز نماند .
يكي
از دريچه ي ِ ممنوع خانه
بر آن تلِ خشك خاك نظر كن :
آه ، اگر اميد مي داشتي
آن خشك سار
كنون اين گونه
از باغ و بهار
بي برگ نبود
و آن جا كه سكوت به ماتم نشسته
مرغي مي خواند .
نه
نوميدمردم را
معادي مقدر نيست .
چاووشي ي اميدانگيز توست
بي گمان
كه اين قافله را به وطن مي رساند.
تير 1359
آخر بازي
عاشقان
سرشكسته گذشتند ،
شرم سار ترانه هاي بي هنگام خويش .
وكوچه ها
بي زمزمه ماند و صداي پا .
سربازان
شكسته گذشتند ،
خسته
بر اسبان تشريح ،
و لته هاي بي رنگ غروري
نگون سار
بر نيزه هاي شان .
تو را چه سود
فخر به فلك بر
فروختن
هنگامي كه
هر غبار راه ِ لعنت شده نفرين ات مي كند؟
تو را چه سود از باغ و درخت
كه با ياس ها
به داس سخن
گفته اي .
آن جا كه قدم بر نهاده باشي
گياه
از رستن تن مي زند
چرا كه تو
تقواي خاك و آب را
هرگز
باور نداشتي .
فغان! كه سرگذشت ما
سرود بي اعتقاد سربازان تو بود
كه از فتح قلعه ي روسبيان
باز مي آمدند .
باش تا نفرين دوزخ از تو چه سازد ،
كه مادران سياه پوش
داغ داران زيباترين فرزندان آفتاب و باد
–
هنوز از سجاده ها
سر برنگرفته اند!
26 دي ،لندن1357
شب بيداران
همه شب
حيران اش بودم ،
حيرانِ شهر بيدار
كه پي سوز چشمان اش مي سوخت و
انديشه ي خواب اش به سر نبود
و نجواي اورادش
لخت لخت
آسمان سياه را مي انباشت
چون لترمه باتلاقي دمه بو ناك
كه فضا را .
حيران بودم همه شب
شهر بيدار را
كه آواز دهان اش
تنها
همهمه ي عفن اذكارش بود:
شهر بي خواب
با پي سوز پر دود بيداري اش
در شب قدري چنان .-
در شب قدري .
گفتم “ بنخفتي ،شهر !
همه شب
به نجوا
نگران چه بودي ؟”
گفتند :
“برآمدن روز را
به دعا
شب زنده داري كرديم .
مگر به يمن دعا
آفتاب
برآيد .”
گفتم : “ حاجت روا شديد
كه آنك سپيده !”
به آهي گفتند : “كنون
به جمعيت خاطر
دل به درياي خواب مي زنيم
كه حاجت نوميدانه
چنين معجزْ آيت
بر آمد .”
8/1/1373
|
|