|
حيدر بابا ! من نفس آتشين خود
را در تو انداختم
توهم
برگردان و صداي مرا در آفاق انداز
الهي قفس جغد هم تنگ نباشد
اما اينجا شيري است كه بدام افتاده فرياد مي زند
و بيهوده انسانهاي بيمروت را بياري مي طلبد
حيدر بابا !الهي كه هميشه سرخوش و شادان باشي
تا دنيا بجاست الهي كه كه كامت شيرين باشد
بيگانه و آشنا هركه از پاي تو مي گذرد آهسته بگوشش بگو !
پسر شاعر من شهريار
عمريست كه غم روي غم مي گذارد .
شهريار تحصيلات خود را با قرائت گلستان شروع كرد تا سيكل اول متوسطه
را در مدرسة متحده و فيوضات بپايان رساند و در سال 1300 هجري به تهران
آمد و وارد مدرسه طب شد و پس از پنج سال تحصيل كمي قبل از اخذ ديپلم
دكترا اين رشته را ترك كرد . زندگي و سرگذشت شهريار هميشه توام با
علاقه و عشق بوده است و اگر غير از اين بود اين اشعر هم نمي بود .
شهريار يك عشق آتشين دارد كه خود آن را عشق مجاز ناميده در اين كوره
است كه گداخته و تصفيه مي شود .
شهريار در كوي بهجت آباد تهران دل به دختري مي بندد و اين عشق ناكام
مي ماند او كه در سال آخر پزشكي مشغول به تحصيل بود بعلت تالمات روحي
تحصيل را رها مي كند غالب غزلهاي سوزناك او كه به ذائقه عموم خوش آينده
است يادگار اين دوره است شهريار تا آخرين سالهاي زندگي خاطرة عشقي
را كه در كوي بهجت آباد داشته فراموش نمي كند.
غزل ذيل نشان مي دهد كه شهريار هيچوقت كوي بهجت آباد را از ياد نبرده
است .
به پيري آنچه مرا مانده لذت ياد است
دلم به دولت ياد است اگر دمي شاد است
به همنشين جواني پيام باد كه عشق
ترا اگر كه فراموش شد مرا ياد است
به كنج سينة اين پير محنت آبادي
هنوز دل به تمناي بهجت آباد است
شهريار از اوان جواني با ايمان و موحد بود و به ماوراي عالم ماده و
طبيعت اعتقاد داشت .
او در اوايل شاعري “ بهجت ” تخلص مي كرد ولي بعد با فال گرفتن از حافظ
تخلص خواست ، خواجه فرمود :
غم غريبي و محنت چو بر نمي تابم
روي به شهر خود و شهريار خود باشم
و او تخلص شهريار را براي خود انتخاب كرد
از خصوصيات اخلاقي شهريار فروتني و تواضع و سخت گير بودن نسبت بخود
است . شهريار مي گويد : تا كنون نشده است كه شعري از خواجه بزرگوار
بخوانم و از بضاعت خود شرمسار نشوم
شهريار در تابستان سال 1367 دارفاني را بدرود مي گويد روحش شاد و يادش
گرامي باد
آمدي
جانم به قربانت ولي حالا چرا ؟
از
ديوان شهريار
آمدي
جانم به قربان ولي حالا چرا ؟
بي وفا بي وفا حالا كه من افتاده ام از پا چرا ؟
نوشدارويي و بعد از مرگ سهراب آمدي
سنگدل اين زودتر مي خواستي حالا چرا ؟
عمر مار ار مهلت امروز و فرداي تو نيست
من كه يك امروز مهمان توام فردا چرا ؟
نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم
ديگر اكنون با جوانان نازكن با ما چرا ؟
وه كه با اين عمر هاي كوته بي اعتبار
اين همه غافل شدن از چون مني شيدا چرا
؟
آسمان چون جمع مشتاقان ، پريشان مي كند
درشگفتم من نمي پاشد ز هم دنيا چرا ؟
شهريارا بي حبيب خود نمي كردي سفر
راه عشق است اين يكي بي مونس و تنها چرا ؟
بي مونس و تنها چرا ؟
تنها چرا ؟
حالا چرا ؟
كودك و خزان
از ديوان شهريار
مادري
بود و دختر و پسري
پسرك از مي محبت مست
دختر ار غصة پدر مسلول
پدرش تازه رفته بود از دست
يكشب آهسته با كنايه طبيب
گفت : با مادر اين نخواهد رَست
ماه ديگر كه از سموم خزان
برگها را بود بخاك نشت
صبري اي باغبان كه برگ اميد
خواهد از شاخة حيات گُست
پسر اين حال را مگر دريافت
بنگر اينجا چه مايه رقت مست
صبح فردا دو دست كوچك طفل
برگها را به شاخه ها مي بست
بعد از عشق اولي شهريار با همان دل سوخته و دم آتشين
با تمام مظاهر طبيعت عشق مي ورزد و با دوستان با ذوق و هنرمند خود
نرد عشق مي بازد دوستاني چون نيما ، بهار ، اميري فيروزكوهي و بخصوص
مرحوم صبا ( موزيسين مشهور )
در مرگ صبا مي سرايد
:
عمر دنيا بسر آمد كه صبا ميميرد
ورنه آنشكدة عشق كجا ميميرد
صبر كردم به همه داغ عزيزان يارب
اين صبوري نتوانم كه صبا ميميرد
غسلش از اشك دهيد و كفن از آه كنيد
اين عزيزي است كه باوي دل ما ميميرد
به غم انگيزترين نوحه بنالي اي دل
كه دل انگيزترين نغمه سرا ميميرد
شمع دلها همه گو اشك شو از ديده بريز
كاخرين كوكبة ذوق و صفا ميميرد
هر كجا درد و غمي هست بميرد به دوا
اين چه درديست خدايا كه دوا ميميرد
آخرين شور و نوا بدرقة راه صبا
كه هنر مي رود و شور و نوا ميميرد
از وفاداري اين قبلة ارباب هنر
رخ متابيد خدا را كه وفا ميميرد
از محيط خفقان آور تهران پرسيد
كه هنرپيشه اش از غصه چرا ميميرد
شهريارا ! نه صبا مرده ، خدا را بس كن
آنكه شد زندة جاويد كجا ميميرد
مناجات
از
ديوان شهريار
علي
اي هماي رحمت ، تو چه آيتي خدا را
كه به ماسوا فكندي همه ساية هما را
دل اگر خداشناسي همه در رُخ علي بين
به علي شناختم من بخدا قسم خدا را
به خدا كه در دو عالم اثر از فنا نماند
چو علي گرفته باشد سرچشمة بقا را
مگر اي سحاب رحمت تو بباري اَرنَه دوزخ
به شرار قهر سوزد همه جان ماسوار را
بر و اي گداي مسكين درِ خانة علي زن
كه نگين پادشاهي دهد از كرم گدا را
بجز از علي كه گويد به پسر كه قابل من
چو اسير تُست اكنون به اسير كن مدارا
نه خدا توانمش خواند ، نه بشر توانمش گفت
متحيرم چه نامم شهِ ملك لافتي را
باميد آنكه شايد برسد بخاكپايت
چه پيامها سپردم همه سوز دل صبا را
چه زنم چو ناي هر دم زنواي شوق او دم
كه سان غيب خوشتر بنوازد اين نوا را
همه شب در اين اميدم كه نسيم صبحگاهي
به پيام آشنائي بنوازد اين گدا را
زنواي مرغ يا حق بشنو كه در دل شب
غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهريارا
ديوان شهريار
در
دياري كه در او نيست كسي يار كسي
كاش يارب كه نيفتد به كسي ، كار كسي
هر كس آزار منِ زار پسنديدولي
نپسنديد دلِ زار من آزارِ كسي
آخرش محنت جانكاه به چاه اندازد
هر كه چون ماه برافروخت شبِ تارِ كسي
سودش اين بس كه به هيچش بفروشند چو من
هر كه باقيمت جان بود خريدار كسي
سود بازار محبت همه آه سرد است
تا نكوشيد پس گرمي بازار كسي
غير آزار نديدم چو گرفتارم ديد
كس مبادا چو من زار گرفتار كسي
تا شدم خار تو رشكم به عزيزان آيد
با الها ! كه عزيزي نشود خوار كسي
آنكه خاطر هوس عشق و وفا دارد از او
به هوس هر دو سه روزي است هوادار كسي
لطف حق يار كسي باد كه در دورة ما
نشود يار كسي تا نشود باركسي
گر كسي را نفكنديم بسر سايه چو گل
شكر ايزد كه نبوديم به پا خار كسي
شهريارا سرم ن زير پس كاخ ستم
به كه بر سرفتدم ساية ديوار كسي
ديوان شهريار
شباب
عمر عجب با شتاب مي گذرد
بدين شتاب خدا يا شباب مي گذرد
شباب و شاهد و گل مغتنم بود ، ساقي
شتاب كن كه جهان با شتاب مي گذرد
خوش آن دقايق مستي كه زير ساية بيد
بنالة دف و چنگ و رُباب مي گذرد
به چشم خود گذر عمر خويش مي بينم
نشسته ام لب جوئي و آب مي گذرد
غبارِ آيينة دل حجاب ديدة ماست
وگرنه شاهد ما بي نقاب مي گذرد
به آب و تابِ جواني چگونه غره شدي
كه خود جواني و اين آب و تاب مي گذرد
كمان چرخ فلك شهريار در كف كيست ؟
كه روزگار چو تير شهاب مي گذرد
پيام
به اَنشتن
انشتن يك سلام ناشناس البته مي بخشي
دوان در سايه روشنهاي يك مهتابِ خليائي
نسيم شرق مي آيد ، شكبخ طره ها افشان
فشرده زير بازو شاخه هاي نرگس و مريم
از
آنهائيكه در سعدية شيراز مي رويند
ز چين و موج درياها و پيچ و تاب جنگلها
دوان مي آيد و صبح سحر خواهد بسر كوبيد
در خلوتسراي قصر سلطانِ رياضي را
درون كاخ استغنا ، فراز تختِ انديشه
سر از زانوي استغراق خود بردار
باين مهمان كه بي هنگام و ناخوانده است در بگشا
اجازت ده كه دست لطيف خويش بنوازد
بزمي چين پيشاني افكار بلندت را
بآن ابريشم انديشه هايت شانه خواهد زد
نُبوغ شعر مشرق نيز با آئين درويشي
بكف جام شرابي از سبوي حافظ و خيام
بدنبال نسيم از در رسيده مي زند زانو
كه بوشد دست پير حكمت داناي مغرب را
انشتن آفرين بر تو
خلاء با سرعت نوري كه داري در نور ديدي
زمان در جاودان پس شد مكان در لامكان طي شد
حيات جاودان كز درك بيرون بود پيدا شد
بهشتِ روح علوي هم كه دين مي گفت جز اين نيست
تو با هم آشتي دادي جهانِ دين و دانش را
انشتن
نازِ شست تو
نشان دادي كه جرم و جسم چيزي جز انرژي نيست
اتم تا مي شكافد جز و جمع عالم
بالاست
بچشم موشكاف اهل عرفان و تصوف نيز
جهان ما حباب روي چين آب را ماند
من ناخوانده دفتر هم كه طفل مكتب عشقم
جهان جسم ، موجي از جهان روح مي بينم
اصالت نيست در ماده
انشتن صد هزار احسن وليكن صد هزار افسوس
حريف از كشف و الهام تو دارد بمب مي سازد
انشتن اژدهاي جنگ !
جهنم كام وحشتناك خود را باز خواهد كرد
دگرپيمانة عمر جهان لبريز خواهد شد
دگر عشق و محبت از طبيعت قهر خواهد كرد
چه مي گويم ؟
مگر مهر و وفا محكوم اضمحلال خواهد بود
“ مگر آه سحرخيزان سوي گردون نخواهد شد ”
مگر يك مادر از دل ( واي فرزندم ) نخواهدگفت
انشتن بغض دارم در گلو دستم بد امانت
نبوغ خود بكام التيام زخم انسان كن
سر اين ناجوانمردان سنگين دل براه آور
نژاد و كيش و مليت يكي كن اي بزرگ استاد
زمين يك پايتخت امپراطوري وجدان كن
تفوق در جهان قائل مشو جز علم و تقوا را
انشتن نامي از ايران ويران هم شنيدستي ؟
حكيما
محترم مي دار مهد ابن سينا را
باين وحشي تمدن گوشزد كن حرمت ما را
انشتن پا فراتر نه جهان عقل هم طي كن
كنار هم ببين موسي و عيسي و محمد را
كليه عشق را بردار و حل اين معما كن
و گر شد از زبان علم اين قفل كهن واكن
انشتن باز هم بالا
خدا را نيز پيدا كن
تو بمان و دگران
ديوان شهريار
از
تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از كوي تو ليكن عقب سرنگران
ما گذشتيم و گذشت آنچه تو با ما كردي
تو بمان و دگران واي بحال دگران
مي روم تا كه به صاحبنظري باز رسم
محرم ما نبود ديدة كوته نظران
دلِ چون آينة اهل صفا مي شكنند
كه ز خود بي خبرند اين زخدا بي خبران
سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن
كاين بود عاقبت كار جهان گذران
شهريارا غم آوراگي و در بدري
شورها در دلم انگيخته چون نوسفران
چند دو بيتي و رباعي
با مشت بسته چشم گشودي در اين جهان
يعني به غير حرص و غضب نيست حاليم
با مشت بازهم روي آخر
بزير خاك
يعني ببين كه مي روم و دستِ خاليم
بيا از پشت عينك سر بزيريهاي هم بينيم
جوانيهاي هم ديديم پيريهاي هم بينيم
بهم بوديم در آزادگيها و اميريها
بيا در كنج محنت هم اسيريهاي هم بينيم
نماند از دوستادارانم بجز ياد
سراغ رفتگان مي گيرم از باد
جفاي محنت آباد است پيري
جواني خاك شد در بهجت آباد
گريستم كه خدايا چه حقه زد شيطان
كه هر چه يار موافق ز
دور من برَميد
ندا رسيد كه من شمع خلوت خود را
حريف بزم رقيبان نمي توانم ديد
|