RASHID YASEMI GHOLAMREZA




 
 

شبی در جنگل

خرم آن ساعتی که طلعت ماه

بدرخشد ز حجله خانه کوه

و آن پراکنده نور او ناگاه

راه یابد به جنگل انبوه

چون پراکنده سیم نور قمر

شود از شاخ بر زمین غربال

راست گویی که زیر شاخ شجر

جوشد از خاک قطره های زلال

چشمه را جادوئی بیفزاید

چون بتابد بر او شعاع سفید

آتشی بر رخش پدید آید

که بود دود او ز سایه بید

ناله او که در سیاهی شب

بود چون وای وای رنجوران

شود از نور مه چو بانگ طرب

کاید از بزمگاه مخموران

ناگهان مرغکی کشد فریاد

چون هراسیده کودکی در خواب

و آن نواهای مادرانه باد

آرد او را دوباره در سر خواب

جنگل تار و پرتو مهتاب

ظلمات است و چشمه حیوان

باد اگر چون خضر نجوید آب

از چه در ظلمت است سرگردان

سبزه از نقش سایه و روشن

کارگاه حریر را ماند

که بر او ماهروئی از دامن

هر زمان سیم و زر برافشاند

گر بر آن سیم و زر گذاری پای

زیر پای تو پی سپر نشوند

خلوتی کاندر آن عروس خیال

بی محابا بر آید از چادر

همچو مرغی بگسترد پر و بال

هوسش بال و اشتیاقش پر

گاه بر شاخسار جای کند

گاه سوی قرص ماه رای کند

باز رسته ز قید محبس خاک

گه ز ارواح زشت و شکل مهیب

ظلمت بیشه را کند مسکون

گاه تنهائیش ز بیم و نهیب

خیره سازد چو مردم مجنون

یاد ایام رفته باز آید

نیک و بد ، هر چه هست پیش نظر

گر به همصحبتی نیاز آید

صد هزار آشنا برآرد سر

آشنایان بیمناک خجول

کز نوای طیور بگریزند

دور گردند و چون فرشته و غول

با سیاهی شب در آمیزند

چون فضا گشت ساکت و ساکن

ده ده و صد صد آشکار شوند

برگی از شاخ اگر فتد لکن

همه آماده فرار شوند

جای تاریک و روشنائی کم

باد نالان و آب غوغائی

ذوق مستی دهند و لذت غم

فکر تجرید و میل تنهائی

 

ماهی هوس

شب است و منظر من آبدان آرامی

چو جام باغ اگر باغ را بود جامی

بسان آینه صافی و اندرو پیدا

ز هر کنار عذاری و قد و اندامی

نهاده بر لب احجار روی شفافی

گشاده بر رخ افلاک چشم نمامی

صفای آب چنان است و عکس شاخ درو

که در لطیف دهانی درشت پیغامی

ستاره تافته از پشت شاخسار در آب

چو نور ایمان در قلب نیک فرجامی

کسی که تابش اختر در آب می بیند

چو مفلسی است که گوهر بخواب می بیند

بر آبدان چو وزد باد تند پنداری

که خوابهای پر از اضطراب می بیند

چراست مضطرب این آبدان که اندر خواب

ستاره می شمرد ماهتاب می بیند

خمیده شاخه نسرین بدختری ماند

که بخت خویشتن اندر کتاب می بیند

بر آب دوخته چشم اژدهای شاخه تاک

که گنجهای گهر در خراب می بیند

ستاره همچو شراری که لرزد از پس دود

همی بلرزد بر سطح آبدان کبود

نجوم لرزان در گوش دل همی گویند

در آب نیز دریغا نمی توان آسود

ز ابرهای پراکنده اطلسی بینم

که دست باد همه تار او گسست از پود

جهان طبع بود آبدان که اندر وی

هر آنچه بینی واژونه یافته است وجود

گمان بری که در او عالمی دگر پیداست

چو از فراز نگه میکنی بسوی فرود

زمان زمان یکی از ماهیان سیمین تن

بتازیانه سیمین زند بر آب شکن

نظام موج مشوش کند از آن پرش

نقوش آب مبدل کند از آن جستن

دژم شود رخ آب از خروج آن ماهی

چو گاه زادن روی زنان آبستن

ستاره خرد شود ، شاخ منقطع گردد

سحاب پاره شود از شتاب آن توسن

چو لحظه ای گذرد موجها سکون یابند

نقوش جلوه کند ، آبدان شود روشن

هوس چو ماهی و دل آبدان آرام است

ستاره فکرت صافی و موج اوهام است

چو آتش است هوس لیک عقل را دود است

چو ماهی است هوی لیک بهر دل دام است

ز جستن هوس این لوح تابناک ضمیر

اگر چو روز بود تیره فام ، چون شام است

سعید نیست کسی کش هوس نباشد هیچ

که ماهی ار نبود چشمه حوض حمام است

ولی سعید بود آنکه توسنان هوس

هزار دارد و در دست عقل ، او رام است


copyright @ qoqnoos.com