|
كمتر از مور
كشد موري گران تر چند صد بار ز سنگيني خود باري به
فرسنگ نشايد بود باري كمتر از مور به نمكين و وقار و فر و
فرهنگ كم از موري نيم آخر چه ترسم زبعد منزل و بار گرانسنگ
وطن پرستي
هنوزم زخردي به خاطر در است كه در لانه ماكيان برده
دست به منقارم آن سان به سختي گزيد كه اشكم ، چو خون از رگ ،
آن دم جهيد پدرخنده بر گريه ام زد كه هان ! وطنداري آموز از
ماكيان
ياد آر زشمع مرده ،
يادآر !
" مراد شعر،
ميرزاجهانگيرخان شيرازي ست"
اي مرغ سحر ! چو اين شب تار
بگذاشت زسر سياهكاري وز نفخه روحبخش اسحار رفت از سرخفتگان
خماري بگشوده گره ز زلف زرتار محبوبه نيلگون عماري يزدان
به كمال شد پديدار و اهريمن زشتخو حصاري يادآر زشمع مرده !
يادآر ! اي مونس يوسف اندر اين بند ! تعبير عيان چو شد تو را
خواب ، دل پر ز شعف ، لب از شكر خند محسود عدو ، به كام اصحاب
رفتي بر يار و خويش و پيوند آزادتر از نسيم و مهتاب زان كو
همه شام با تو يك چند در آرزوي وصال احباب اختر به سحر شمرده ،
يادآر ! چون باغ شود دوباره خرم اي بلبل مستمند مسكين ! وز
سنبل و سوري و سپرغم آفاق نگارخانه چين گل سرخ و به رخ عرق ز
شبنم تو داده زكف زمام تمكين ، زان نوگل پيشرس كه در غم نا
داده به نار شوق تسكين ، از سردي دي فسرده ، يادآر ! اي همره
تيه پورعمران بگذشت چو اين سنين معدود ، وان شاهد نغز بزم
عرفان بنمود چو وعد خويش مشهود ، وز مذ بح زر چو شد به كيوان ،
هر صبح شميم عنبر و عود ، زان كو به گناه قوم نادان ، در
حسرت روي ارض موعود بر باديه جان سپرده يادآر ! چون گشت زنو
زمانه آباد اي كودك دوره طلايي وز طاعت بندگان خودشاد
بگرفت ز سرخدا خدايي ! نه رسم ارم ، نه اسم شداد گل بست
زبان ژاژ خايي زان كس كه زنوك تيغ جلاد ماخوذ به جرم حق ستايي
، تسنيم وصال خورده ، يادآر !
دم محرومان
با سرِطُره دلبند تو بازي نتوان رگِ جان است بد و
دست درازي نتوان ناز پرورده حسن است و جز از راهِ نياز دست در
گردنِ آن يارِ نيازي نتوان يد بيضاست عذار بتم ، اي گل ! به خود آي
بردن از معجزه با شعبده بازي نتوان گردوصد دامن ياقوت فشانم
زمژه سير بر خوردن از آن لعل پيازي نتوان دست يازي به زَنَخ
خواستمش ، گفت :بهل كاندر اين بوته ، به جز قلب گدازي نتوان
صورت خوب پسندند كُلَه داران ليك جز كه با سيرت محمود ايازي
نتوان جز به شور طلب ذره و جذب خوش مهر قطع اين مرحله ، با دور
و درازي نتوان خستگي دل عشاق ز باب دگر است چاره اش با بل و
خَطمي و خُبازي نتوان
بهترين كار
خواجه
چند گويي : نبود يك غمخوار خواجه را گاه جان
سپردن او ، بهر ميراث خوارگان اَسفا ، زان همه درد و رنج بردن
او محله تيم و حاصل ده را ، هفته و روز بر شمردن او چو ز
بحر محيط بوتيمار خواجه را مال خود نخوردن او ، خواجه ، همچون
دگر لئيمان مرد نسزد بيش ياد كردن او بهترين كار خواجه در همه
عمر هيچ داني چه بود ؟ مردن او
|