DEHKHODA ALI AKBAR


selection poems

كمتر از مور

كشد موري گران تر چند صد بار
ز سنگيني خود باري به فرسنگ
نشايد بود باري كمتر از مور
به نمكين و وقار و فر و فرهنگ
كم از موري نيم آخر چه ترسم
زبعد منزل و بار گرانسنگ

وطن پرستي

هنوزم زخردي به خاطر در است
كه در لانه ماكيان برده دست
به منقارم آن سان به سختي گزيد
كه اشكم ، چو خون از رگ ، آن دم جهيد
پدرخنده بر گريه ام زد كه هان !
وطنداري آموز از ماكيان


ياد آر زشمع مرده ، يادآر !

" مراد شعر، ميرزاجهانگيرخان شيرازي ست"

اي مرغ سحر ! چو اين شب تار
بگذاشت زسر سياهكاري
وز نفخه روحبخش اسحار
رفت از سرخفتگان خماري
بگشوده گره ز زلف زرتار
محبوبه نيلگون عماري
يزدان به كمال شد پديدار
و اهريمن زشتخو حصاري
يادآر زشمع مرده ! يادآر !
اي مونس يوسف اندر اين بند !
تعبير عيان چو شد تو را خواب ،
دل پر ز شعف ، لب از شكر خند
محسود عدو ، به كام اصحاب
رفتي بر يار و خويش و پيوند
آزادتر از نسيم و مهتاب
زان كو همه شام با تو يك چند
در آرزوي وصال احباب
اختر به سحر شمرده ، يادآر !
چون باغ شود دوباره خرم
اي بلبل مستمند مسكين !
وز سنبل و سوري و سپرغم
آفاق نگارخانه چين
گل سرخ و به رخ عرق ز شبنم
تو داده زكف زمام تمكين ،
زان نوگل پيشرس كه در غم
نا داده به نار شوق تسكين ،
از سردي دي فسرده ، يادآر !
اي همره تيه پورعمران
بگذشت چو اين سنين معدود ،
وان شاهد نغز بزم عرفان
بنمود چو وعد خويش مشهود ،
وز مذ بح زر چو شد به كيوان ،
هر صبح شميم عنبر و عود ،
زان كو به گناه قوم نادان ،
در حسرت روي ارض موعود
بر باديه جان سپرده يادآر !
چون گشت زنو زمانه آباد
اي كودك دوره طلايي
وز طاعت بندگان خودشاد
بگرفت ز سرخدا خدايي !
نه رسم ارم ، نه اسم شداد
گل بست زبان ژاژ خايي
زان كس كه زنوك تيغ جلاد
ماخوذ به جرم حق ستايي ، تسنيم وصال خورده ، يادآر !


دم محرومان

با سرِطُره دلبند تو بازي نتوان
رگِ جان است بد و دست درازي نتوان
ناز پرورده حسن است و جز از راهِ نياز
دست در گردنِ آن يارِ نيازي نتوان
يد بيضاست عذار بتم ، اي گل ! به خود آي
بردن از معجزه با شعبده بازي نتوان
گردوصد دامن ياقوت فشانم زمژه
سير بر خوردن از آن لعل پيازي نتوان
دست يازي به زَنَخ خواستمش ، گفت :بهل
كاندر اين بوته ، به جز قلب گدازي نتوان
صورت خوب پسندند كُلَه داران ليك
جز كه با سيرت محمود ايازي نتوان
جز به شور طلب ذره و جذب خوش مهر
قطع اين مرحله ، با دور و درازي نتوان
خستگي دل عشاق ز باب دگر است
چاره اش با بل و خَطمي و خُبازي نتوان


بهترين كار خواجه

چند گويي : نبود يك غمخوار
خواجه را گاه جان سپردن او ،
بهر ميراث خوارگان اَسفا ،
زان همه درد و رنج بردن او
محله تيم و حاصل ده را ،
هفته و روز بر شمردن او
چو ز بحر محيط بوتيمار
خواجه را مال خود نخوردن او ،
خواجه ، همچون دگر لئيمان مرد
نسزد بيش ياد كردن او
بهترين كار خواجه در همه عمر
هيچ داني چه بود ؟ مردن او





copyright @ qoqnoos.com