BAHAR MOHAMAD TAGHI




 

 

 


مرغ سحر ( بند اول )

مرغ سحر ناله سر كن
داغ مرا تازه تر كن
ز آه شرربار ، اين قفس را
برشكن و زير و زبر كن
بلبل پر بسته زكنج قفس درآ
نغمة آزادي نوع بشر سرا
و ز نفسي عرصة اين خاك توده را
 پُر شرر كن
ظلم
ظا لم ، جور صياد
آشيانم داده بر باد
اي خدا ، اي فلك ، اي طبيعت
شام تاريك ما را سحر كن
نوبهار است ، گل ببار است
ابر چشمم ،ژاله بار است
اين قفس ، چون دلم ، تنگ و تار است
شعله فكن در قفس اي آه آتشين
دست طبيعت گل عمر مرا مچين
جانب عاشق نگه ، اي تازه گل ، ازين
بيشتر كن
مرغ بيدل ، شرح هجران ، مختصر ، مختصر ، مختصر ، مختصركن



من نگويم . [1]

من نگويم كه مرا از قفس آزاد كنيد
قفسم برده به باغي و دلم شاد كنيد
فصل گل مي گذرد همنفسان بهر خدا
بنشينيد به باغي و مرا ياد كنيد
ياد از اين مرغ گرفتار كنيد اي مرغان
چون تماشاي گل و لاله و شمشاد كنيد
هر كه دارد ز شما مرغ اسيري به قفس   
برده در باغ و به ياد منش آزاد كنيد   
آشيان من بيچاره اگر سوخت ، چه باك    
فكر ويران شدنِ خانة صياد كنيد    
شمع اگر كشته شد از باد مداريد عچب   
ياد پروانة هستي شده بر باد كنيد    
بيستون بر سر راه است ، مباد از شيرين    
خبري گفته و غمگين دل فرهاد كنيد   
جور و بيداد كند ، عمرِ جوانان كوتاه     
اي بزرگانِ وطن ، بهر خدا داد كنيد    
گر شد از جور شما خانة موري ويران    
خانة خويش محال است كه آباد كنيد    
كنج ويرانة زندان شد اگر سهم بهار    
شكرِ ازادي و آن گنج خدا داد كنيد




رنج و گنج

برو كار مي كن مگو چيست كار    
كه سرماية جاوداني است كار     
نگر تا كه دهقان دانا چه گفت    
به فرزندگان ، چون همي خواست خفت    
كه ميراث خود را بداريد دوست   
 كه گنجي ز پيشينيان اندر اوست    
من آن را ندانستم اندر كجاست   
پژوهيدن و يافتن با شماست    
چو شد مِهر مَه ، كِشتگه بر كَنيد    
همه جاي آن زير و بالا كُنيد    
نمانيد ناكنده جايي زباغ  
 بگيريد از آن گنج هر جا سراغ    
پدر مرد و پوران به اميد گنج   
به كاويدن دشت بردند رنج   
به گاو آهن و بيل كندند زود   
هم اينجا ، هم آنجا و هر جا كه بود    
قضا را در آن سال از آن خوب شخم    
ز هر تخم برخاست هفتاد تخم      
نشد گنج پيدا ولي رنجشان   
چنان چون پدر گفت شد گنجشان






نيك بنگر

نيك بنگر بدان بَناي بلند   
چون كه معمار طرح آن افكند   
آن يكي آجرش تمام كند    
دگري نيز خشت خام كند   
آن يكي آهكش كند غربال   
وان دگر خاكش آورد به جوال   
آن يكي پي فكند و جِرز كشيد  
وان دگر طاق بست و گچ ماليد   
چونكه هر كس به كار خود پرداخت    
گشت پيدا عمارتي نو ساخت  
زين قبيل است علمهاي جهان   
خُبرگي بايد از كِهان و مِهان  
آنكه هم درزي [2] است و هم قناد    
باز آرد به هر دو كار فساد   
جامة خلق از اوست شهد اندود   
پشمكش نيز هست پشم آلود   
كار دانا يكي بود پيوست  
 بُرد نتوان دو هنوانه به دست 


اين جهان .

اين جهان همچو نقش پرگار است     
همه چيزش ز عدل هموار است    
كجي و ظلم را در آن ره نيست   
بد و خوب و دراز و كوته نيست   
همه چيزش ز روي عدل ، نكوست    
هر كسي آن كند كه در خور اوست   
مي رود خلق سوي زيبايي   
زادِ رَه ، همت و شكيبايي   
آنكه را همت و شكيب كم است   
به گمانش كه ره سوي عدم است    
هر كه را نيست ذوق و طاقت و هوش    
نيمه ره مي كشد ز درد ، خروش   
دوست دارد قباي رنگين تر      
مي كند بارِ خويش سنگين تر 
بار ، سنگين و تن  ز  رخت ، گران
مانده واپس ز خيل همسفران
فتد از پاي و ريش جنباند
دهر را ناكس و دني خواند    
هر چه ش افزون دهي فزون خواهد  
بيم و آزش مدام جان كاهد    
گر بپرسي ازو كه اين همه چيز    
چه كني گرد اي رفيق عزيز ؟  
ديگري را حديث پيش آرد   
كه ندارم هر آنجه او دارد    
ور از آن ديگران سؤال كنيد   
كاين همه از چه جمع مال كنيد   
همه از اين قياس چانه زنند
تير را بر همان نشانه زنند
    
توشه اي كاندرين سرا باشد   
خود فزون ز احتياج ما باشد    
جاي آرام و آب و نور و هوا  
 هست كافي به رفع حاجت ما
لطف و مهر طبيعت اندر دهر
سوي ما بيشتر كه شدت و قهر
صنعت و پيشه نيز بسيار است
هر كه را در جهان يكي كار است
اگر اين كين و آز را ابليس
نفكندي به مغزهاي خسيس
غم نبودي به روزگار دراز
نه حسود و نه مفسد و غماز
#  
غم نبودي و چون نبودي غم
زيستي دير ، زادة آدم    

 


copyright @ qoqnoos.com